|
خاطرات تلخ و شیرین زندگی من
|

خوب از این هفته ای که گذشت .......
براتون بگم که.... از اون هفته تا پایان این هفته ، همش مهمون داشتیم ، این میومد ، اون میرفت ....( ملاقات همسری میومدن البته
)
شب تولد تینا هم ، که دوشنبه بود و مادرشوهرم هم خونه مون بود یه کیک
نسکافه پختم و دور هم نشستیم و تینا خانم شمع فوت کرد و کیکش رو برید و
خوردیم و بعدش تازه یادم اومد عکس ننداختم ![]()
سه شنبه هم پیراشکی پزون داشتم و لا به لاش پذیرایی از مهمون
هم انجام میشد . دیگه پنج شنبه هم قرار بود مامان و بابام از شمال بیان که
صبح چهارشنبه ای مامانم تلفن کرد که چون بارون خیلی شدیده ما نمیتونیم فردا
بیایم
و وقتی من اینجوری
و بعدش اینجوری
و بعدش اینجوری
و بعدش ..... ( آیکون قلب شکسته نداشتیم
)
حالا بگذریم ..... دل شکسته شدم ، مامانی خندید و گفت : ما فردا نمیتونیم
بیایم چون امروز بعد از ظهر حرکت میکنیم . و حالات روحی روانی من تو اون
لحظه ۱۸۰ درجه دوران کرد ![]()
روز چهار شنبه یه عالمه کار داشتم ، حالا خوبه جشن تولد نگرفته بودم وگرنه لابد خودمو میکشتم . از ساعت ۵/۶ بیدار شدم ، صبحانه ی تینا رو دادم و راهیش کردم . می خواستم ژله ی رنگین کمان درست کنم که لایه ی اول رو ریختم تو قالب و بعدش غذای ناهار رو پختم و برنجم رو دم آوردم و لایه ی بعد رو ریختم . رفتم بیرون سینه ی مرغ و قارچ و میوه خریدم و اومدم خونه ، بارون هم میبارید خیس خالی شده بودم . مرغ و قارچ رو گذاشتمشون که بپزن و دوباره رفتم بیرون ۲۰ تا نون لواش خریدم که این چند روزه دنبال نون نباشم . ساعت ۲ برگشتم خونه ، ناهار خوردیم و غذای شامم رو آماده کردم . خونه رو جارو کشیدم و گرد گیری کردم و .....
خلاصه همه ی کارهام رو انجام دادم و تینا رو بردم کلاس زبان
گذاشتم و از همون طرف رفتم خامه ی فرم گرفته خریدم و برگشتم خونه و ده
دقیقه بعدش هم مامان اینام هم رسیدن ![]()
دیگه نشستیم و حال و احوال و چای و میوه ....... دو ساعت بعدش
هم شام و شستن ظرف ها و از اون طرف هم مامان زحمت کشیده بود و سبزی ترش
تره و کوکو سبزی خریده بود که تا دیر وقت اونا رو هم شستم و مادرشوهری هم
خردشون کرد و بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر و آخرین لایه ی ژله رو هم
ریختم تو قالب و دیگه ساعت ۵/۱۰ هم شروع به پختن کیک کردم و تا وسایلا رو
آماده کنم و مایه کیک رو بذارم تو فر و در بیارم ، ساعت ۱۲ شب بود . بعدش
فسنجون رو هم واسه ناهار پنج شنبه گذاشتم تو آرام پز که تا صبح آماده بشه و
بعدش دیگه همه خواب بودن که من هم یواشکی رفتم تو رختخوابم که بخوابم ولی
از بس خسته شده بودم ، پشتم گرفته بود و این پهلو و اون پهلو هم نمیتونستم
برگردم ![]()
صبح پنج شنبه هم باز ساعت ۵/۶ بیدار شدم و صبحانه رو آماده کردم و تینا رو بیدارش کردم که صبحانه بخوره و بره مدرسه که دیدم بابا و مامان و مادرشوهرم هم بیدار شدن . دیگه سفره صبحونه رو پهن کردم .
بعدش رفتم تند تند برنج رو شستم و ریختم تو پلوپز که دم ظهر بذارم بپزه چون دیگه فرصت نداشتم برنج آب کش کنم . فسنجونم که حسابی روغن پس داده بود و جا افتاده بود ، خورشت آلو قیصی هم بار گذاشتم و رفتم به سراغ تزیین کیک ....
از این قیف و ماسوره ها که واسه ریختن خامه هستش ، سه نمونه
داشتم ، یکیش که خیلی نازک بود و همش خامه ازش بیرون میزد ، یکیش سرنگی بود
که همش درش میپرید بیرون و یکیش که جنسش به نسبت خوب بود و سالی یکبار هم
که کار داشتم با همون انجام میدادم ، آب شده بود و رفته بود تو زمین ![]()
در نتیجه مجبور شدم با همون سرنگیه تزیین کنم که دیگه به غلط
کردن افتادم ، از بس که هی درش پرید . لای کیک رو هم آناناس گذاشتم و
شکلات چیپسی . ژله رو هم به قول خودم تو یه ظرف کم عمق ریختم که واسه روش
قالب بزنم که دیدم قطرش زیاده و اومدم عرضی برش بدم که همه شون رو کج و
کوله بریدم
خلاصه یک تزیین اجق وجقی ( درست نوشتم ؟؟؟
) کردم که بیا و ببین . پشتم هم که گرفته بود ، نمیتونستم شونه هام رو تکون بدم
آخه ناشی خانم بگو مجبور بودی ![]()
مسخره نکنین ها ، با کمترین تجربه و امکانات تزیین کردم ![]()

بعدش بادکنک ها رو دادم همسری بادشون کرد و به دیوار چسبوندم و
اندکی تزیین کردم که عکسهامون خوش آب و رنگ بشه .خلاصه با هر جون کندنی
بود کارام تموم شد. تینا که از مدرسه برگشت کلی ذوقیده بود
.
ناهار خوردیم و ظرف ها رو شستیم و جاروبرقی کشیدم و دوش گرفتم و تازه آماده شده بودم که دیگه مهمونام رسیدن ....
حالا جون خودم می خواستم کیک کالباس و پان اسپانیا و شیرینی هم بپزم
دیگه
عصری مرغ ها ی ریش ریش شده و قارچ رو با کره تفت دادم . داخل نون باگت رو
خالی کردم و سس مایونز مالیدم و با چیپس خلالی و مرغ و قارچ و گوجه و خیار
شور پر کردم و تو نایلکس ساندویج گذاشتم و پیراشکی ها رو هم که قبلا درست
کرده بودم و تو فریزر گذاشته بودم که تازه بمونن ، تو ماکروویو داغشون کردم
( همین جا از رویا جونم ـ مطبخ رویا ـ تشکر میکنم بابت این دستور غذای خوب
و خوشمزه اش ![]()
)
ژله رو هم خیلی دوست داشتم برگردونم ، یه خورده تقلا کردم ولی
دیدم نمیشه ، گفتم نکنه حالا خرابکاری بشه ، از خیرش گذشتم و همونجوری رو
میز گذاشتم که هر کی خواست واسه خودش برداره ![]()
خواهر شوهری و زن داداشی لطفا این قسمت رو نخونن یا حد اقل چشاشون رو ببندن
خواهری اشکال نداره بخونه ، از خرابکاری هام خبر داره ![]()
اینم پیراشکی و ژله و ساندویج ، چون دور و برش شلوغ بود مجبور شدم جدا کنم ![]()

بعد از عصرانه ، عصرانه چیه بابا جان ؟ شام میشه دیگه
از
بس تینا هی گفت مامان اول کادوها رو باز کنیم ، مردم از خجالت . حالا خوبه
همه خودمونی بودن ، میگم مامان جان مگه کوچولویی که اینقده کم طاقتی ![]()
خلاصه اول کادو ها رو باز کرد که بیشترشون نقدی
بود به اضافه ی پتوی باربی و بلوز و شلوار و چتر و سی دی باربی و سی دی
خروس جنگی و لوازم التحریر و.... همینا دیگه مگه چند نفر بودیم ![]()
بعدش هم شمع فوت کرد و کیک بریدیم و ...... تا
مهمونامون رفتن و دیگه ساعت نزدیکیهای ۱۲ نیمه شب بود که سینا خان شروع به
نق زدن کرد که حتما باید تولد منو زودتر بگیری
اصلا همین امشب باید بگیری
میگم باشه حالا بیا بریم بخوابیم ، میگه نه اگه بخوابیم خیلی طول میکشه ![]()
به هر حال شب خوب و خاطره انگیزی بود ، جای همگی خالی ..... خوش گذشت .
مریم پاییزی عزیزم عکس کادوها رو خواسته بود ، این عکس رو از کادو ها داشتم گذاشتم ، بقیه رو هم دوباره اضافه میکنم
پتوی گلبافت باربی

اینم بقیه ی کادوها که شامل اون یکی ملافه ی باربی که نخریده بودمش
به همراه ست زیرین باربی و روبالشی و شلوار و تی شرت و دستکش و چتر و لوازم اتحریر و نقدینه بود که دیگه از پولها عکس نگرفتم ![]()

اینم همون ملافه ی باربی که قبلا خریده بودم و مثلا می خواستم واسه تولدش سورپرایزش کنم که نشد و هنوز طلسمش نشکسته که بدوزمش
، یعنی رفتم ست زیرش رو بگیرم که گفتن هنوز نیاوردن ، من هم کم طاقت ، یه پارچه ی صورتی ساده گرفتم که دیدم زیاد بهش نمیاد . واسه همین ندوختم تا ست زیرش رو بگیرم . تازه هنوز پشم شیشه هم نگرفتم . حالا ببینم کی میرم سراغ اینا ![]()
