خاطرات تلخ و شیرین زندگی من


 
همچنان با درس و مشق سینا مشغولم ... خدا رو شکر خیلی خیلی بهتر شده و دیگه از درس و مشق در نمیره که هیچ ، خودش میاد دنبالم که مامان دیکته بگو ، مامان بیا برات بخونم و ....

ولی تا دلت بخواد بازیگوشی میکنه ... یعنی گاهی وقت ها دلم میخواد سرمو بکوبم به دیواررررررررررررررررررررر ...

چند روز پیش داشتم دیکته میگفتم ...

من : سینا بنویس

سینا : آماده ام

من : امین بادام دوست ندارد .

سینا : چرا بادام دوست نداره ؟ بادام که خیلی خوشمزه است !!!!

من :

من : بنویس ندارد

سینا : بذار بنویسم دارد !!!

من : ندارد

سینا : بنویسم دارد ؟

من : سینااااااااااااااااااااااااا بنویس ندارررررررررررررررررررررررررررررررد ( با جیغ بنفش )

سینا : خوب من بلد نیستم بنویسم ندارد ، تازه بادام خوشمزه است و همه باید دوست داشته باشن

من :

و هزاران مدل از این قبیل ......

سه شنبه ی گذشته هم وقتی نشانه ( ای ) رو بهشون درس دادن ، دیگه سینا میتونست اسمشو کامل بنویسه و باید شیرینی میبرد ... من هم همون شب سه تا کیک شیفون کاکائویی با روکش شکلاتی پختم و صبح چهار شنبه ، آژانس گرفتم و آخرای زنگ اول رسیدم سر کلاسشون ..

حالا بماند که راننده ی آژانس که پیر مرد هم بود هی برمیگشت عقب و هی به کیک نگاه میکرد که نریزه ...  آخرش هم طاقت نیاورد و پرسید ، خانوم خودتون پختین ؟؟؟؟ واقعا ؟؟؟؟  و من فهمیدم که بنده خدا چشش افتاده .... موقع پیاده شدن هم بهش تعارف کردم و اونم یه برش برداشت و کلی هم تشکر کرد .....

خلاصه رسیدم دم کلاس .....

در زدم و رفتم داخل ، همه ی بچه ها چشاشون گرد شده بود و کلی ذوق کرده بودن .... سینا اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و دستش رو زیر چونه زده بود و زیر چشمی به من نگاه میکرد و لبخند میزد .... یادمه برای تینا که کلاس اول بود ، کیک برده بودم ، بچه ام از جاش پریده بوده و اصلا بند نمیشد .... ولی سینا درست برعکس ...

معلمشون هم کلی تشکر کرد که چقدر زحمت کشیدم  و چقدر به موقع رسیدم .... به بچه ها یه سطر سر مشق داد که بنویسن سینا  ... کلی هم همگی تشکر کردن و کیک ها بین بچه ها تقسیم شد ... یه مقدار هم اضافه اومد که بردم دفتر ...

با خودم دوربین برده بودم که از سینا و معلمش به همراه کیک عکس بگیرم ولی اصلا روم نشد بیشتر از این وقت استراحت معلم رو بگیرم .... این شد که فقط از بچه ها با پیش دستی خالیشون عکس گرفتم ....، نه هنوزم پره مثل اینکه

بعد از ظهر هم سینا که با رضایت کامل به خونه وارد شد ، دائم در حال انتقال حرف های بچه ها بود و کلی ذوق کرده بود ....

هی میگفت بچه ها گفتن :

سینا واقعا مامانت اینا رو پخته ؟؟؟ ....

سینا خوش به حالت ، مامانت چقدر با سلیقه است .....

ای خدا شانس بده ، پس چرا مامان ما از این کیک ها بلد نیست بپزه 

و کلی جملات دیگه که اصلا حضور ذهن ندارم .....

ولی در آخر گفت : یکی از بچه ها گفته : به مامانت بگو بازم از این کیک ها برامون بپزه و گرنه میریم به خانوم ناظم میگیم !!!!!!


و این هم چند تا عکس از باغ خونه ی مادربزرگم تو شمال 




ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:58 نويسنده مامان تینا و سینا |