تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا - بازی وبلاگی
خاطرات تلخ و شیرین زندگی من
شب یلدا تموم شد ولی این بازی های وبلاگی که قبل از شب یلدا شروع شده ، هنوز ادامه داره ......من هم از طرف  مامان ریحانه و مونای عزیزم و نیلو جون  و مرجان جونم ( مامان آزاده جون و فاطمه جون )به این بازی دعوت شدم دیگه نتونستم بگذرم .......

واسه اونایی که نمیدونن بگم این بازی شب یلداست که آقا سلمان که اولین وبلاگ فارسی مال ایشانه  پیشنهاد داده که  هر کس پنج نکته از  خودش بگه که خواننده های وبلاگش نمیدونن  و آخرش هم پنج وبلاگ را به این بازی دعوت کنه  .

و اما.........

۱.من یه آدم شکمو با کلی اضافه وزن ، عاشق انواع آش بخصوص آش کشک و انواع غذاهای نذری شمال هستم . به طوری که هر کی آش و پلو نذری رو ببینه محاله که بیاد من نیوفته .......

۲.تو مدرسه جزء دانش آموزانی بودم که درس ها رو تلنبار میکردن و اصلا علاقه ای به دانشگاه رفتن نداشتم . یعنی فکر میکردم کسی میره دانشگاه که بخواد سر کار بره . بابام همش میگفت یه روزی از اینکه درس نخوندی پشیمون میشی و من میگفتم هرگز . تازه به حرفش رسیدم .

۳.از قبل ازدواج تا حالا کیک پز معروفی بودم و هستم به طوری که همه ، مخصوصا فامیل شوهر جان عاشق کیک های شکلاتی من هستن و از بس که مادر شوهر جان و خواهر شوهر جان و ...... از کیکم تعریف کردند به طرز عجیبی اعتماد به نفسم بالا رفته . نشون به اون نشون که هفته ی قبل وقتی که سوپری سر کوچه مون بسته های پودر کیک رو پیشنهاد کرد ، فوری ردش کردم و گفتم هیچ چی جای کیکی که خودم میپزه رو نمی گیره .

۴.بینهایت عاشق خرید کردن ، اونم از نوع ولخرجی هستم ( به قول خاله لیدا ) و هیچ چی به اندازه گشت و گذار تو پاساژ ها و مغازه ها و خریدهای الکی منو سرمست نمیکنه .

۵.فروردین سال هشتاد به همراه مادر شوهرم و خواهرشوهرم و دخترعمه ی شوهرم راهی سوریه شدیم . چون از طریق زمینی رفتیم یه توقف چهار پنج ساعته هم تو ترکیه داشتیم (برای خرید البته ). تو هتل ، هر روز ساعت سه صبح در ها رو میکوبیدن که اونائی که میخوان برای زیارت حضرت رقیه برن ، بیدار شن و سوار اتوبوس بشن . آقا جان ما چهار نفر همش آخرین نفرهائی بودیم که سوار میشدیم و بعدش اتوبوس راه می افتاد .هر جا هم دعائی چیزی بود باز ما آخرین نفر بودیم .یادمه یه روز تو حرم حضرت زینب دعا گذاشته بودن و گفتن هر کسی خودش بیاد ولی ساعت پنج ، اونجا باشین . از اونجائی که هتل ما روبه روی حرم حضرت زینب بود و مسیرش کوتاه بود ما چهار نفر راه افتادیم . از همون ابتدای مسیر بازار بود تا خود حرم . آقا جان ما از همین اول خرید کردیم تا به حرم رسیدیم . حالا با دستهای پر ، وقتی رسیدیم دعا تموم شده بود و همه دست ها به بالا ..... اینقدر خجالت کشیده بودیم که نگو و نپرس . همه زیر چشمی به ما نگاه میکردن . یادش به خیر ..... بهترین سفری بود که رفتم . خیلی خوش گذشت .

۶.اگه شماره ی ۴ و ۵ به یک معنی باشه پس من میتونم شماره ی ۶ رو هم اضافه کنم . یکی از آرزوهام اینه که فتوشاپ رو بصورت حرفه ای یاد بگیرم و بفهمم چه رابطه ای بین فتوشاپ و ساخت قالب وجود داره و کلا ساخت قالب رو هم یاد بگیرم یا حداقل بفهمم چی به چیه

حالا من برای ادامه بازی مصومه جون مامان فرین ، مامان روبین جون ، مامان باران جون، مامان پرنیان جون  و   مامان نازنین جون رو به بازی دعوت میکنم البته اگه قابل بدونن .

فردا سینای من نوزده ماهه میشه . قربونش برم کلی منو عاصی کرده . در و دیوارهای خونه همه از دستش خط خطی شده و .....بمونه برای بعد . یه چند روزی سرم خیلی شلوغه . آخر هفته مامانم اینا میان . یکشنبه هم جشن نامزدی دخترخاله ام دعوتیم تا هفته ی بعد کسی منو نمیبینه .

راستی کسی میدونه چه جوری میشه ذرت رو پخت که مثل ذرت کنسروی خوشمزه بشه واسه سالاد ؟

+ تاريخ سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 15:48 نويسنده مامان تینا و سینا |