تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

عطر دل انگیز وطن ......
تو هفته ی قبل فقط یه روزش سینا رفت مهد کودک . صبح ها نمیتونست از خواب بیدار بشه که با باباش بره ، من هم به دلایلی  دیگه نمیبردمش .... مربیش تماس گرفته بود که چرا نمیاریش و من هم گفتم که از شنبه میارمش . شنبه هم صبح زود بیدار نشد و نبردمش ....یکشنبه و دوشنبه رو که رفت ، باز امروز خوابید و ساعت ۹  بیدار شده و میگه نمیرم مهد کودک

تو فروردین که شهریه رو کامل میگیرن ، روی هم رفته ده روز بیشتر نرفت . تو اردیبهشت هم که شهریه رو کامل دادیم باز ده دوازده روز بیشتر نرفته ، دیگه این ماه تصمیم دارم نفرستمش . گرچه مربیش هی اصرار میکرد که حتما بیارینش ، حیفه ....

مدتیه که آرامشم به هم خورده ، پریروز که رفته بودم بیرون ، معلوم بود که دم صبح بارون باریده  . یه نسیم ملایمی هم میوزید که یه حس عجیبی بهم میداد . حس میکردم هر چی که جلوتر میرم به دریا نزدیک تر میشم ، بوش رو کاملا حس میکردم و بد جوری دلم میخواست که زودتر بهش برسم ....... میگن نگاه کردن به آبی دریا به آدم آرامش میده ، خیلی دلم میخواد که به انتهاش ، همونجا که یه خط راسته ، خیره بشم و کلی آروم بشم .

چند سال پیشا همسری خیلی بهم اصرار می کرد که بیا برای همیشه بریم شمال و اونجا زندگی کنیم ولی من همیشه مخالفت میکردم ، دیروز و البته نه از ته دل ، به همسری گفتم میخوای وسایلامون رو جمع کنیم و بریم شمال زندگی کنیم ؟؟

همسری هم یه نگاه زیرکانه به من کرد و در حالی که ریشه ی اصلی حرفم  تو دستش بود ، گفت : امکان نداره  ..... من پام رو از این شهر بیرون نمیذارم ......

از شنبه امتحانات ترم آخر تینا شروع میشه ، این هفته رو هم باهاش حسابی درگیرم . دهم خرداد هم امتحاناتشون تموم  میشه . دو سه روز بعدش هم از شمال واسم مهمون میاد  بعدش هم احتمالا اگه خدا بخواد  یه چند روزی میریم شمال

نمیدونم امروز چمه که همش تو شمال سیر میکنم ، دلم میخواد کفشامو درارم و پا برهنه رو ماسه های  نرم ساحل راه برم ( و احتمالا تیکه سنگی ، شیشه ای ، چیزی تو پاهام فرو بره  )

دلم یه دنیااااااااااااااااااااااااا آرامش میخواد با یه دلی که هی هُرری نریزه

سینا هم که الان بیشتر از یکماهه داره کچلم میکنه که امروز تولدمه ؟ فردا تولدمه ؟ امشب تولدمه ؟ صبح که بیدار بشیم تولدمه ؟ و من هم چون موقع تولدش تینا امتحان داره ، گفتم هر وقت مادر جون اینا اومدن تولدته

البته قصد ندارم که براش جشن تولد بگیرم ، ولی خوب یه کیک و شمع فوت کردن و کادوش که براهه . حالا کیکش رو هم یا خودم میپزم یا بیرون سفارش میدم . هنوز معلوم نیست . سفارش هم داده که براش تفگ بزرگ بخرم که دزد ها رو بکشه  فکر کنم اگه واسش تفنگ بخرم مشکل شهرمون هم باهاش حل بشه

و البته حالا سئوالاتش یه جور دیگه شده ، مادرجون کی میاد که تولدم بشه ؟ مادرجون امشب میاد که تولدم بشه ؟ مادرجون امشب خوابیدیم ، صبح بیداربشیم ، میاد که تولدم بشه ؟ و .....

و جالب اینکه وقتی باباش باهاش قهر کرده ، به باباش گفته : اصلا می خواستم با مامانم برم بیرون واسه تولدت کادو بخرم ، دیگه هم نمیخرم !!!!

و در پی بحث داغ این روزها که تینا هر روز با یه خبر جدید از مدرسه میاد خونه و با آب و تاب در موردش صحبت میکنه ، بعدش نوبت سیناست که خالی ببنده . دیروز بعد از صحبت تینا برگشته میگه : مامان خدا کنه آقا گرگه نیاد خونمون ، گفتم چرا پسرم ؟ میگه : آخهههههههههه ( یه خورده بکشید ) دیروز یه آقا گرگه ، خروسه رو گرفته بود ، خوب ( با تاکید ) نمیدونی که چی شد ، بردش تو خیابون پاهاشو آویزون کرد بعد شلیک کرد ( صدای شلیک رو هم خودتون زحمتش رو بکشید چون نمیدونم چه جوری بنویسمش ) خوب ، گفتم خوب ، خوب دیگه بعدش خروسه رو کشت دیگه

بابا تو دیگه کی هستی بچه  

نیم ساعت پیش هم ( نصف این پست رو که نوشتم پا شدم که پسرم با اینترنت کار داشت آخه )  برگشته بهم میگه : آخه چند بار بگم که این موس بدرد نمیخوره ؟ اصلا نمیشه باهاش کار کرد  حالا هم که بهش گفتم پاشو بذار کارم تموم بشه تا نوبتت بشه ، به من میگه : حالا کارت رو انجام بده ولی صفحه ی منو نبندی ها !!!! هنوز کارم تموم نشده

جل الخالق از حکایت این بچه ها ، حرف هاشون و کارهاشون و صد البته جل الخاق از حکایت این روزگار ..... 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

امان از بی سوادی !!!
پریشب رو تا صبح نتونستم بخوابم ، یا خوابم نمیبرد یا وقتی هم که داشت خوابم میبرد ، سینا بیدارم میکرد که مامان تشنه امه . خلاصه ساعت چهار صبح هم صدام کرد و من دیگه زورم میومد از جام پا شم که بهش گفتم حالا بخواب ، صبح که پا شدی بهت آب میدم ( یزید  ) بچه ام سرش رو گذاشت که بخوابه ولی نتونست و دوباره ازم آب خواست ، از این ور بهش آب دادم ، از اون ور بالا آورد . از روز قبلش هم همینجوری شده بود ، نمیدونم چرا  

خلاصه سبک که شد دوباره گرفت خوابید ولی من دو ساعت بعدش هم بیدار بودم  و هزار و یک جور فکر و خیال هی رو اعصابم رژه میرفتن  اصلا نمیتونستم از خودم دورشون کنم . خدا لعنت کنه اون جونورای از خدا بی خبر رو که آرامش و آسایش رو ازمون گرفتن  با هزار جون کندن و خوندن آیه الکرسی و خواهش و تمنا از خدا که منو آروم کنه ، بالاخره خوابم برد ولی همین که خوابیدم ، خواب دیدم دارم از وانتی تو کوچه باقالی میخرم که بعدش فهمیدم اونا قاتلن و منو می خوان خفه کنن  ( ذهن درگیر رو میبینین  ) حالا چقده این ور اونور زدم تا از خواب پا شدم خدا میدونه ..... خلاصه همسری که رفت اداره دوباره خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدم .

با این که گیج و منگ بودم از بی خوابی ، نمیدونم چی شده بود که برخلاف روزهای گذشته ، اصلا سراغ کامپیوتر نرفتم ( یکی از محالات  ) و مثل یک خانم کدبانوی خونه دار ، شروع کردم به نظافت خونه و در آوردن ملافه ها که سینا باعث و بانی این خیر شد  و آشپزی و......  تینا هم تو این بین درساش رو خوند و به من گفت دیگه امروز نمیخواد ازم درس بپرسی به کارات برس ( این هم یکی دیگه از محالات   چون اگه ازش نپرسم گریه میکنه و میگه اگه نپرسی ۲۰ نمیشم  ) من هم از خدا خواسته ....

ساعت یک که شد ، سینا اومد صدام کرد که مامان هر کاری میکنم صفحه ی کامپیوتر نمیاد ، هی میره هی میاد  اومدم ببینم چه خبره که دیدم بله ، کامپیوتر فقط پشت سر هم ریست میشه  وای خدای من هنوز یکماه هم نشده که ویندوز عوض کردم

خلاصه از ساعت ۵/۲ نشستم پای کامپیوتر ، ویندوزش رو عوض کردم و تمام برنامه ها رو نصب کردم و فقط موند که سیدی پرینتر و مودم رو نصب کنم . گفتم اول مودم واجب تره  به قول خودم نصب کردم ولی هر کاری کردم نتونستم کانکت شم ، زنگ زدم از پشتیبانی سئوال کردم گفت کارت شبکه نصب نکردی . حالا خر بیار باقالی بار کن  حالا آقا کارت شبکه کدومه ؟ من که قبلا هم نصب نمیکردم ! گفت خانم اگه کارت صدا و کارت گرافیک رو نصب کردی ، این سیدی هم تو هموناست !

خوب من هم دیدم این سیدی ها که سه تاست پس اونی که دست نزدمش، لابد همونه دیگه  با خوشحالی نصبش کردم و سیستم ریست شد و حالا صفحه قفل شده  هر کاری میکنم نمیشه که نمیشه  چند بار ریست کردم ولی همون آش و همون کاسه

دیگه روم نشد به پشتیبانی زنگ بزنم ، معمولا این جور مواقع دست به دامن خواهری میشم و کچلش میکنم بس که بهش زنگ میزنم و ازش سئوال میپرسم  ( خواهری ازم راضی باش  )

خلاصه خواهری گفت که دوباره ویندوز عوض کن و تا درایوها رو نصب نکردی هیچ برنامه ای رو هم نصب نکن ، بعدش سیدی کارت شبکه رو که گذاشتی به من زنگ بزن تا من مرحله به مرحله بهت بگم چیکار کنی ..... حالا یکی بیاد قیافه ی منو ببینه

برای بار دوم در یک بعد از ظهر بهاری ، ویندوز عوض کردم  و سیدی کارت شبکه رو به قول خودم گذاشتم و به خواهری زنگ زدم . خواهری گفت هر چی اونجا نوشته واسم بخون ، بعدش تازه فهمیدم سی دی رو اشتباهی گذاشتم و دفعه قبل هم بیخودی نصب کرده بودم ( حالا اصلا نفهمیدم چی بودش   ) دوباره بهم توضیح داد که همون سی دی که کارت صدا رو نصب کردی رو بذار .....

اونم براش خوندم ولی اونی که باید نصب میشد ، نشد  خواهری هم گفت اون دو تای دیگه رو نصب کن بعدش لَن رو نصب کن بلکه بشه .......

جونم براتون بگه که تمام این کارها رو انجام دادم و دیگه هیچ صفحه ای دیده نشد که نشد .....

دوباره .... الو ..... خواهری .... ؟؟؟؟ و خواهری : دوباره ویندوز عوض کن و به من زنگ بزن !!!!

و برای بار سوم در یک بعد از ظهر بهاری ویندوز عوض کردم و دوباره به خواهری زنگ زدم . خواهری هم گفت که دیگه نمیخواد کارت شبکه رو نصب کنی از کنترل پنل برو تو سیستم و ....... ببین همچین چیزی اونجا هست ؟ که نبود و خواهری گفت دیگه تا اونجا نباشم و نبینم نمیتونم کمکت کنم و من

با ناامیدی یه بار دیگه مرور کردم و باز از رو نرفتم و به پشتیبانی زنگ زدم . از قضا اون آقایی که ازش سئوالم رو پرسیده بودم نبود و یه نفر دیگه که اونم بیشتر مایل بود که من کیس رو ببرم اونجا تا نگاش کنه ( عمرا  ) گوشی رو برداشته بود ....... اونم خودش رو کشت و گفت که نمیتونه کمکم کنه . و من هم گفتم آخه قبلا که کارت شبکه نصب نمیکردم ، سیدی مودم رو هم که نصب کردم ! تازه به اینجا که رسیدم میگه خوب اگه نصب کردی که دیگه به کارت شبکه نیازی نیست  بمیری تو خوب اینو از اول میگفتی

حالا میگه برو تو نت وورک ببین همچین چیزی ( local area connection ) اونجا هست یا نه ؟؟ رفتم و نبود  میگه سیدی نصب نشده و من هم دیگه نمیتونم کمکی بکنم ، دیرم شده ، خداحافظ

دوباره و سه باره و .....  سیدی رو نصب کردم ولی نشد ..... به فکرم رسید حالا یه بار هم کابل یو اس پی رو درار و  مودم رو خاموشش کن و بعدش نصب کن ...... این کار رو کردم و موفق شدمممممممممممممم

کانکت شدم و ..... خوشحال و خندان . و اما حالا نوبت به سیدی پرینتر رسیده ..... حالا یکی بیاد اینو راش بندازه ...... ساعت ۱۰ شب شده ( از ساعت دو ونیم تا ۱۰ شب )  این یه قلم دیگه داره حالم رو به هم میزنه ، دیگه از پای کامپیوتر پا شدم ....... هنوز نماز نخوندم ......  همسری میوه گرفته هنوز نشستم ......... مرغ هم گرفته هنوز پاک نکردم ...... چه عجبه کسی تا حالا ازم شام نخواسته ..... چقدر امروز از این محالات اتفاق افتاده .....

اول نماز خوندم و بعدش بقیه کارها رو کردم و گرفتم خوابیدم  امروز هم از  همون لحظه ای که بیدار شدم پای کامپیوتر نشستم ، هنوز هم هنوزه سیدی پرینتر نصب نمیشه ، اخطار میده که یو اس پی رو نمیشناسه ، هر کاری هم بگی کردم با کابل ، بی کابل ..... دیگه نمیدونم چیکار کنم  این کامپیوتر هم عجب یو اس پی نشناسی شده  ها  

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

من ، خسته
دوباره این کامپیوتر بازی درآورده و داره اعصاب منو  به هم میریزه  یه عالمه تایپیده بودم ، همش پرید  یه مدتی خوب شده بودش ها ولی دوباره از دیروز این مدلی شده و خود به خود اینتر میشه

هفته ی قبل هم همش قفل میشد و صفحه ها کند باز میشد که به دستور خواهری کلی روش عمل جراحی انجام دادم و مکافی رو برداشتم و نود ۳۲ نصب کردم و بهتر شد ولی حالا با این مشکلی که همه میگن چنین چیزی محاله ، نمیدونم چیکار کنم

اصلا همه چی دست به دست هم دادن تا قشنگ منو دیوونه کنن ، اون از قاتلین که ما رو خونه نشین کردن ، این از کامپیوتر که هی رنگ عوض میکنه ، اون هم از تینا که هر روز یه چیزی تو مدرسه میشنوه و اگه قبلا یه ذره میترسید که خونه تنها بمونه ، الان اصلا تنها نمیمونه و از طرفی خودم هم راضی نمیشم تنهاش بذارم ..... با این اوضاع نابسامان

Photo Frame Result

سینا هم که یا نمیره مهد یا باید به زور بفرستمش . خودم هم دلم نمی خواد بچه رو از خواب بیدار کنم ولی گاهی واقعا مجبورم . اگه دوتائیشون خونه باشن ، اصلا با هم نمیسازن . سینا هی تینا رو اذیت میکنه ، تینا هم که امتحاناتش شروع شده ، وقتش گرفته میشه .

البته امتحانات شفاهیش شروع شده ، تا حالا دو تاش رو داده و فردا هم اون یکی رو بده ، از شنبه ی بعد کتبی ها شروع میشه و دهم خرداد هم تموم میکنه . دیروز هم امتحان پایان ترم زبان داشت و از چهار شنبه ترم ۱۱ زبان رو شروع میکنه .

تا چند وقت پیش ها این کامپیوتر فقط مختص من بود و بس . اما حالا نمیدونم چی شده که همه سرو کارشون به اینترنت افتاده ، از جمله سینا . نیم وجبی تا از مهد برمیگرده میگه : من الان با اینترنت کار دارم ها ، گفته باشم  واسه خودش کامپیوتر رو روشن میکنه و کانکت میشه و صفحه ی یاهو رو باز میکنه و میروه تو قسمت گیم و بازیها رو انتخاب میکنه و دبرو که رفتیم .....  حالا هر کی تونست بیاد و این بچه رو از کنار کامپیوتر جمعش کنه

از اونجائی که از آخرهای تابستون کامپیوتر رو به اتاق تینا انتقال دادیم ، ایشون میفرمایند: اتاق بنده شده کافی نت !!!!!!!!   از این به بعد هر کسی میخواد به این اتاق وارد بشه ، باید ورودی بده 

و از خودم بگم که از بس تو این روزها خونه نشستم و تو اینترنت گشت و گذار کردم و تو سایت های آشپزی ورجه وورجه کردم ، همش دلم میخواد از اون غذاهای جینگول و مستون و چرب و چیلی بپزم و یا سالاد رو با سس فراوون بخورم  ببین این قاتلای لعنتی چه به روز من آوردن  اونا در واقع من واقعی رو دوباره زنده کردن  

راستی کسی از شما تا حالا تو ماکروویو کیک پخته که هم خوش آب و رنگ شده باشه و هم خوشمزه ؟؟؟ در پی بیکاری و منزل نشینی ،  تا حالا چند بار پختم و همش ریختم تو سطل آشغال  آخه کیکش پخته بود ، ولی زشت و بی رنگ  حالا اگه کسی این کار رو کرده لطفا برام توضیح بده و زمان و قدرتش رو هم بهم بگه

Photo Frame Result

دوسه روز پیش که سینا زیاد پای کامپیوتر نشسته بود ، یهو از اتاق اومد بیرون و با یه حالتی خاص که نمیتونم وصفش کنم و فقط در شرایط بحرانی  اون قیافه رو به خودش میگیره و از من طلب کمک می خواد ،  دیدم پاهاش رو گرفته و گریه میکنه . حالا هر چی میگم بذار ببینم پاهات چی شده ، نمیذاره . بوسش کردم و گفتم اشکالی نداره مامان جون پاهات رو به جایی زدی ؟ خون اومده ؟ درد میکنه ؟ و...... یهو با غصه ی تموم یا به قول خودش ( شهید یا همون شدید ) برگشته میگه : نههههههههههههههههههه پاهام داره بادش خالی میشششششششششششششششه !!!!!!   

نگو بچه ام از بس چهارزانو پشت مانیتور نشسته ، پاهاش خواب رفته بود

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

قاتلان حرفه ای
ترس و نگرانی و وحشت و اضطراب ، سراپای وجودم رو گرفته . هیچ وقت اینقدر از چیزی نترسیده بودم . من کلا با این کلمه ی ترس مشکل داشتم . از بس که تینا از هر چیزی میترسید و میترسه و به سینا منتقل میشه و در مقابل من عصبانی میشم و همیشه دعواش میکنم . ولی این دفعه این ترس به خودم منتقل شده و به حدی زیاده که نمیدونم باهاش چیکار کنم

قبل از عید بود که یه روز همسری که از سر کار برگشته بود ، مدام بهم سفارش میکرد مواظب خودت باش ، هر ماشینی رو سوار نشو ، تنها تو کوچه ها نرو و تو اینترنت اطلاعات نده و عکس نذار و با کسی دوست نشو و....... و از این قبیل سفارش ها و من همش بهم برمیخورد که مگه من بچه ام که اینقده سفارش میدی ؟ و اون دوباره ادامه میداد که فلان زن رو کشتن و اون یکی رو بردن و ......

و من همیشه بی خیال از این همه توضیح و تفسیر . روزهای پایانی سال هم هی مدام مامانم از اون سر دنیا زنگ میزد ( از اون سر دنیا که نه از شمال  ) و هی سفارش میداد و میگفت مثل اینکه تو شهرتون خبراییه . تو رو خدا مواظب خودت باش و اینقدر بیرون نرو . و من در جوابش میخندیدم و میگفتم نه بابا خبری نیست و همش شایعه است ، خودت رو نگران نکن .

بعد از عید هم خبرایی از اینطرف و اونطرف شنیدم ولی خوب باز هم به خودم نگرفتم . هفته ی قبل که با تینا رفتیم پیاده روی و موقع برگشتن رفتیم که سبزی بخریم و طبق معمول سبزی فروشی شلوغ بود و ما هم در انتظار که نوبتمون بشه .... آقای سبزی فروش رو کرد به خانمها و گفت خلاصه که خیلی مواظب خودتون باشین . تا حالا ۷۰ هشتاد نفر از خانمها رو کشتن ، نذارین نفر بعدی شما باشید

همهمه شروع شد و یکی یکی خبرایی که داشتن رو تعریف کردن . خانمه میگفت ما دیروز رفته بودیم تشیع جنازه ، طفلک خانمه معلم بود ، صبح از خونه در اومد دیگه برنگشت خونه ، کشته بودنش و انداخته بودنش جایی ........ یه آقایی میگفت یه خانمی هم تو همسایگی خونه ی مادرش که تو خیابون بوعلی بوده ، کشتنش و........ برگشتم گفتم ما که طلا نداریم که بکشنمون ، خانمه برگشت بهم گفت : ببم جان من هم طلا ندارم و با این که پیر زنم ولی باز هم میترسم . تو رو خدا دخترم مواظب خودتان باشید ، اصلا سوار ماشین نشید ، هر جا که میرید پیاده برید یا اصلا نرید

همچین یه نمه به خودم اومدم که طفلک همسری چقده نگرانم بوده و من هی از دستش ناراحت میشدم . دیگه باز یادم رفت تا دو روز قبل که پیاده رفتم تا بازار اصلی و یه چرخی زدم و سوار خط واحد شدم ..... دوباره زمزمه هایی به گوشم رسید که آره در خونه شون رو زدن به عنوان مامور گاز و بعدش رفتن تو خونه و خانمه رو خفه کردن  اون یکی میگفت آره یه خانم ۵۱ ساله رو که خونه شون تو خیابون مولوی هستش رو هم کشتنش ..... اون یکی میگفت طلاهاشون رو میخوان ، بعدش جنازه رو جایی میندازن و میرن .....یکی دیگه میگفت نه بابا اونی رو که من میشناسمش ، کشتنش اصلا به طلاهاش کاری نداشتن و فقط کشتن و رفتن ، واسه انتخابات این کار ها رو میکنن

حالا این که چرا فقط خانم ها رو میکشن ، واسه من شده معما  روز شنبه تینا تا ساعت ۸ کلاس داشت ، بعدش قرار بود که برم دنبالش و بریم خیام که براش کتونی بخرم . تا دنبالش برم و برگردیم که کیفش رو بذاره و بریم خیام شمالی و قدم زنان تا سه راه خیام برسیم دیگه ساعت از نه و نیم هم گذشته بود . تا حالا سابقه نداشت اون موقع بیشتر مغازه ها بسته باشه و خیابونها هم خلوت ، با این حال کتونی رو که گرفتیم ، منتظر تاکسی موندیم . حالا مگه تاکسی پیدا میشه ؟  هر چی پیکان و پرایده میان بوق میزنن و تاکسی ها هم که خدا خیرشون بده همه مسیرشون به ولیعصر میخوره ....

خلاصه به لطف خدا یه تاکسی اومد و گرچه رانند ه اش کمی چهره ی منفی داشت ولی شکر خدا به سلامت رسیدیم خونه و دیگه ساعت ده شده بود و طبق معمول همسری به موبایلم زنگ زده بود و من نشنیده بودم  و اونم نگران !!!

صبح دیروز کارهام رو با عجله انجام دادم که برم پیاده روی ! تلفن زنگ زد ، مادرشوهری بود . بعد از حال و احوال و ...... کلی سفارش که تو رو خدا داری میری بیرون حواست باشه و اینجوری شده و اونجوری شده و ...... و من هم گفتم آخه چه جوری باید مواظب باشم ، مگه بقیه چیکار کردن که کشته شدن ؟؟؟

خلاصه به مادر شوهری که نگرانی تو صداش موج میزد قول دادم که مواظب خودم باشم . یه آیه الکرسی خوندم و از خونه زدم بیرون ، هنوز ۱۰ دقیقه از راه رو طی نکرده بودم که شوهر خواهرشوهری رو دیدم که به شوخی برگشت و گفت : اینورا چیکار میکنی ؟ میدزدنت ها  مگه نشنیدی خانم ها رو میکشن ؟ بدو برو خونه تون !!! و کمی از این شوخی خندیدیم و راهم رو ادامه دادم .....

به سه راه خیام که رسیدم ، داخل مغازه ای که کار داشتم رفتم . بعد از این که خریدم رو انجام دادم ، آقای فروشنده ، خطاب به من و خانمی که تازه وارد مغازه شده بود گفت : خانم ها خیلی مواظب خودتون باشین ! سعی کنین زیاد از خونه در نیاین ! همین امروز صبح دو تا خانم رو تو خیابون ملک آباد و یه خانم رو تو خیابون ولیعصر کشتن  زودی برگشتم و پرسیدم واسه طلاهاشون کشتن ؟ شکر خدا که ما طلا نداریم که بکشنمون . آقاهه برگشت و گفت نه خانم این حرفها چیه ، اون موضوع دزدی یه موقعی بود و تموم شد ، به هیچ چی دست نمیزنن و فقط چند ضربه چاقو تو صورت میزنن و چند ضربه چاقو هم تو شکم و بعدش جنازه رو ول میکنن و میرن

یکی میگفت اینا یه باندن که از کرج اومدن .....یکی میگفت اینا کردهایی اند که از کرمانشاه اومدن ...... یکی میگفت فقط تو همین شهره ، یکی میگفت تا حالا هیچ ردی از خودشون به جا نذاشتن

و.......و.......و...... الله و اعلم !!!!!!!

همچین تو دلم آشوب به پا شد ، من همینجوریش هم از مرگ میترسم چه برسه به اینکه این مرگ با این همه درد همراه باشه ، سریع راه افتادم که برم دنبال سینا . نزدیک خیابون ملک آباد که رسیدم دیدم یه ماشین پلیس اونجاست و مامورها هم هی از این طرف خیابون به اونطرف خیابون میرن . دیگه از ترس پاهام بی رمق شده بود . میخواستم پیاده برم که دیگه دیدم نمیتونم . میخواستم سوار تاکسی بشم باز ترسیدم . رفتم ایستگاه خط واحد و منتظر موندم تا با اتوبوس برم . سینا رو که از مهد گرفتم ، هنوز راهی نرفته بودیم که پسر خواهرشوهری رو با دوستش دیدم . با یه حالتی برگشت و گفت : زندایی چرا پیاده میری ، ماشین سوار شو ، خیلی خطریه بخدا ....و دوستش هم هی تائید میکرد که همینجوری دارن خانم ها رو میکشن . حالا در حالی که اضطرابم چند برابر شده ، میگم آخه این دو قدم راه رو که نمیشه تاکسی گرفت ، واسم میخندن . حالا یکی میگه تاکسی سوار نشین یکی میگه پیاده جایی نرین ، همه ی مسیرها هم که خط واحد نداره ، پس من چیکار کنم ؟؟؟؟؟

از دیروز چنان اضطرابی به جانم افتاده که نگو و نپرس ، حتی تو نیم ساعتی که دیروز بعد از ظهر خوابیدم ، خواب دیدم که دو نفر رو کشتن ، تمام دست و پام میلرزید ، میخواستم واسه خواهری زنگ بزنم که از خونه در نیاد یه دفعه ، هر کاری میکردم نمیتونستم براش زنگ بزنم ، تو همین هاگیر واگیر بودم که سینا منو از خواب بیدار کرد که مامان میای سی دی توت فال ( فوتبال ) رو واسم نصب کنی ؟

از جام بلند شدم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که خواب بودم ولی تا چند لحظه که به خواهریم فکر میکردم یادم نمیومد که خونه شون کجاست  بعد از چند دقیقه تازه یادم اومد که خونه ی خواهری که شماله ، تو خودت رو بپا ......

حالا نمیدونم چیکار کنم از طرفی دلم میخواد برم پیاده روی ، دوست ندارم برنامه ام به هم بخوره  از طرفی پاهام داره میلرزه و قدرت اینکه از خونه برم بیرون و از کوچه مون بگذرم رو ندارم  از طرفی الان نرم بیرون ، ظهر رو چیکار کنم ؟ دیگه اون موقع که باید برم دنبال سینا  وای خدایا من چرا اینجوری شدم ؟ چیکار کنم ؟ چه جوری خودم رو آروم کنم ؟

وای تلفن زنگ میزنه ...........

مامانم بود ، الان یکربعه که داره سفارش میده که نرم بیرون ، میگه شنیدم اول با دستمال زنها رو بیهوش میکنن و بعدش میگن ای وای حالش به هم خورده و بعد از اونطرف یه ماشین میاد و سوارش میکنن و میبرن . تو رو خدا نرو بیرون ، دیگه سینا رو هم نفرست مهد واسه کلاس زبان تینا هم مرخصی بگیر و همین که مدرسه تموم شد ، بیاین شمال . من دارم دیوونه میشم ، اگه تو رو بکشن من چه خاکی تو سرم بریزم و گریه .......

میگه دیشب تا صبح فکرم پیش تو بود ، حالا ظهر میخوای چه جوری بری دنبال سینا ؟ راستم میگه ، دیگه دارم از ترس سکته میکنم ، همش فکر میکنم قاتل تو کوچه مونه ، اصلا همه رو شکل قاتل میبینم ، هر کسی که نگام میکنه یا هر کسی که از پیشم رد میشه .......

پ.ن.پانزدهم اردیبهشت :همیشه که نمیشه تو خونه موند بالاخره که چی ؟ دارم رو خودم کار میکنم . الان میخوام برم بیرون .

  • آنچه را که خدا به من عطا کرده است هیچ کس نمی تواند باز ستاند ، زیرا عطایای او جاودانه است .
  • خدا با من است . چون هیچ چیز نمی تواند او را شکست دهد ، هیچ چیز نمیتواند مرا نیز شکست دهد .
  • اکنون به نام خدا ، هر چه هراس در من نابود می شود . زیرا می دانم قدرتی نیست که بتواند آزار رساند . چون فقط یک قدرت هست ، و آن هم خداست .
  • مشیت خدا خلل نمی پذیرد . پس حق الهی من همواره با من خواهد بود .
  • خدا مونس جان من است . همان گونه که من به او توکل کامل دارم ، اونیز به من اعتماد دارد.
  • من همه ی بارها را به دست خدای درونم می سپارم تا خود ، فارغ و رها باشم .
  • صبورانه در انتظار خدا می مانم و به او توکل میکنم .
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

روز معلم

معلمی هنر بزرگی است . دلی میخواهد به تحمل و مقاومت کوه ها و روحی می خواهد به عظمت آسمان ها ...... و معلم کسی است که برای بهتر زندگی کردن زندگان جهان زندگی میکند .

  ۱۳۶۶/۲/۱۲ 

این جمله های زیبا و پر معنی از نوشته های بابام بود که ۲۲ سال پیش تو یکی از دفترهاش نوشته بود و من کش رفتم تا یادگاری داشته باشم .

بابای خوبم  ، مامان مهربونم  ، خواهر عزیزم   ، روزتون مبارک .

برای هر سه نفر شما و برای همه ی معلم های خوب دنیا سبد سبد سلامتی و زندگی و برکت و نعمت ، آرزو میکنم

تا ابد پاینده باشید

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

عکسهای شمال 3
 یه هفت هشت ده روزی بود که به اینترنت دسترسی نداشتم ، هم این که قطع بود ، همین که آخر هفته رفتیم شمال که عروسی پسر خاله ام بود  جمعه هم که برگشتیم باز به نت دسترسی نداشتم . تازه دیروز Adsl وصل شد و من دیگه راحت شدم . البته راحت که چه عرض کنم فعلا کمبود وقت دارم شدید  هفته ی قبل تینا امتحان میان ترم داشت و از بس که ازش درس پرسیدم خسته شدم . حالا هم امتحان های دوره ای شون شروع شده تا خود امتحان پایان ترم آخه من چه گناهی کردم که باید این همه درس تکراری ازش سئوال کنم  وای زودتر این درس و مدرسه تموم بشه و تابستون بیاد ما یه نفسی بکشیم

گفتم کمبود وقت دارم شدید ، یاد سینا افتادم ، تازگیها هر چی می خواد بگه ، یه شدید هم تنگش اضافه میکنه .

مامان دوستت دارم..................................................... شدید ( البته میگه شهید )

مامان عرق کردم .......................................................شدید

مامان بازی کردم ........................................................شدید  

و خیلی شهیدهای دیگه که حضور ذهن ندارم  ممکنه بعد که یادم اومد دوباره اضافه کنم .

واسه گرفتن این عکس اینقده مکافات داشتم ، هر چی گفتم برو روش سوار شو ازت عکس بگیرم ، میترسید و میگفت الان آقا شیره منو میخوره

مثلا رفته دمش رو گرفته که شیره نبینتش

اینجا هم همونطور ترسیده بود

 

اینجا هم استخر لاهیجانه ، هی دم به دم میگفت ازم عکس بگیر ، حسابی خودش رو تحویل گرفته بود

بچه ها که بزرگتر میشن عاقلتر میشن و بیشتر کاراشون رو خودشون انجام میدن ، ولی نمیدونم چرا بچه های من برعکسی عمل میکنن . تا چند وقت پیش ها سینا خودش میرفت دستشویی و بعدش دستهاش رو میشست و میومد بیرون ولی الان مدتیه همش میگه تو منو سرپا نگه دار . از بس هر دفعه ۱۵ کیلو رو سر پا نگه داشتم کمرم داره میشکنه هنوز بعد از ظهرها باید بذارمش رو پاهام و مثل این نی نی گلوها تکونش بدم تا بخوابه  شب ها تا گردنم رو سفت بغل نکنه نمیخوابه  حتما باید سرش رو بالش من باشه وگرنه خوابش نمیبره  صبح ها که از خواب بیدار میشه خودش رو به من میچسبونه و تا بغلش نکنم و از گردنم آویزون نشه خیالش راحت نمیشه ، گردن مبارک بنده شده چوب لباسی تا هر وقت سینا دلش خواست ازش آویزون بشه  بخدا فکر میکنم گردنم آسیب دیده . اگه سوار ماشین بشیم ، حتما باید رو پام بشینه ، چه جا باشه چه نباشه ، فرقی نمیکنه . چون بنده صندلی سینا خان هم هستم  حتی تو خونه بیشتر اوقات ترجیح میده  رو پای من بشینه تا رو زمین یا مبل  رفته بودیم بیرون و هوا سرد شده بود ، باباش هر کاری کرد که کاپشنش رو بپوشه حرف گوش نکرد ، میگم بپوش دیگه پسرم ، میگه پس تو بپوشون آخه من از بابام زیاد خوشم نمیاد   البته باباش رو خیلی دوست داره ها ولی نمیدونم چرا هر وقت نخواد حرف باباش رو گوش کنه از این جمله استفاده میکنه دردسرتون ندم فکر میکنم این بچه زیادی عاشق منه  نمیدونم چه جوری میتونم کاری کنم که مستقل باشه و اینقده مامانی نباشه که بعدا زنش بگه این پسره چقده بچه ننه اس

تینا هم یه جور دیگه ، قبلا تو اتاقش تنها میخوابید ولی حالا که بزرگتر شده ، همش میگه من میترسم ، خواب بد میبینم  به نظر شما من با این بچه ها چیکار کنم ؟؟؟؟؟

پ ن : مونا جون ، هدیه جون سایتاتون واسم فیلتره و نمیتونم وارد شم  مامان دختر مهربون در به در دارم دنبال آدرست میگردم

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀