تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

عکس های شمال (2)

خیلی وقته که وقتی میخوام پست جدید بذارم یا اینکه واسه کسی کامنت بذارم ، همین که میخوام یه کلمه تایپ کنم یا گاهی هم وقتی یه عالمه تایپ میکنم قبل از اینکه ارسال کنم ، خود به خود اینتر میشه و هر چی نوشتم میپره . البته گاهی وقت ها اصلا اینجوری نمیشه ولی گاهی هم مثل امروز همش اینتر میشه . الان هم دارم تو ورد تایپ میکنم که بعدش تو بلاگفا ثبت کنم . فکر کردم کامپیوتر ویروسی شده واسه همین پریروز خودم رو کشتم و سه چهار ساعت معطل شدم و ویندوز عوض کردم و برنامه ها رو نصب کردم بلکه این مشکل حل بشه ولی زهی خیال باطل . دیگه به کل اعصابم رو این موضوع به هم ریخته .کسی از شما ها میتونه تو این زمینه راهنمائیم کنه ؟؟؟

امروز از اون روزهایی بود که اصلا دلم نمیخواست از رختخواب بیام بیرون ولی به ناچار بیدار شدم . صبحونه رو آماده کردم و بعدش با تینا و سینا راهی شدیم که سینا رو ببریم بذاریمش مهد و بعدش بریم پیاده روی . دیدم چنان بارون و تگرگی میباره که نگو ولی دیگه راهی شدیم . سینا رو که مهد گذاشتیم ، بارش برف شروع شد . حالا تینا هی میگه مامان بریم خونه و من هی مخالفت کردم  گفتم از آسمون سنگ هم بباره باید بریم . خلاصه یه نیم ساعتی پیاده روی کردیم و بعدش اومدیم خونه ، بارش برف چنان شدتی گرفت که در عرض چند دقیقه کل زمین سفید پوش شد . حالا خوبه برفها زودی آب شدن ، اینکه چرا مدارس رو تعطیل کردن ، هنوز واسم سئواله ....

یه بچه های تنبلی دارم من ، اون از تینا که دو قدم حاضر نیست پیاده راه بره ، اینم از سینا که برگشته به من میگه : چیه آخه هر روز هر روز منو میبری مهد کودک ، نمیگی من خسته میشم . حالا دیروز که رفتم مهد کودک ، لااقل بذار امروز استراحت کنم .

بچه ام یه حرفهای گنده ای هم یاد گرفته که نمیدونه کجا و چه جوری ازشون استفاده کنه . دیروز وقتی که داشت نقاشی هاش رو رنگ میکرد ، منم یه مداد برداشتم و باهاش داشتم رنگ میکردم که یهویی برگشته به باباش میگه بیا ببین مامان تو چه وضعیتیه ؟؟!!!

سینا و  شروع بادبادک بازی

دیشب هم وقتی داشت با ماشین هاش بازی میکرد ، یهویی بی مقدمه برگشته میگه : میدونی ؟ یه نفر دیگه هم تو زندگی منه !!!!!!!! باباش در حالی که از خنده داشت منفجر میشد و من در حالی که چشام داشت از حدقه در میومد ، ازش پرسیدم کی این حرف رو بهت گفته مامان ؟

برگشته میگه تو نمیدونی ؟ اون دختره دیگه ! تو اسپایدر من ! برگشته به اون پسره گفته : یکی دیگه تو زندگی منه !!!!

تا چند وقت پیش ما بایستی دم به دم سی دی در به درها رو واسه سینا خان میذاشتیم که ببینه . حالا اگه روزی سیصد بار هم دیده بود باز جوری نگاه میکرد که بار اولشه . حالا هم یه مدتیه سی دی مرد عنکبوتی جایگزین سی دی دربه درها شده . البته با اینکه سیصد دفعه واسش گذاشتم که ببینه خودم اصلا ندیدم و فقط بعضی جاهاش رو گوش کردم . این که کجای کارتونه همچین چیزی میگه رو باید بذارم ببینم .

سینا و ساحل و کوههای پوشیده از برف 

شمال هم که بودیم یه دفعه رفت دستشویی و فوری برگشت . با کلی آب و تاب برگشته میگه تو رو خدا بیا مامان ببین تو دستشویی یه سوسک جدی هست . میگم مامان جان سوسک جدی ؟ میگه آره . نگو بچه ام منظورش یه سوسک واقعی بوده . وقتی هم رفتم دیدم اصلا سوسک نبوده ، یه عنکبوت کوچولو بوده .

سینا و دوست کنار ساحلی

این عکسی که سینا کنار دختر خوشگله واستاده ، عکس روز سیزده بدره . داشتیم کنار ساحل قدم میزدیم که دختر مردم دنبال پسر من راه افتاد . ماشالله هزار ماشالله اینقده شیرین بود که ازشون عکس گرفتم . اسمش مهتاب بود . وقتی عکس گرفتم برگشت به سینا گفت : حالا برو پیش مامانت !!! اینقده شیرین زبون و ناز بود که نگو . مامانش هم داشت ازش فیلم میگرفت . تو عکس معلومه .

از هفته ی دیگه امتحانات کلاسی تینا شروع میشه ، کارم در اومده . هنوز هیچ سئوالی از هیچ درسی براش درنیاوردم . چرا من اینقده تنبلم ؟؟؟ 

 

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

پایان تعطیلات
سلام به همگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگی

ما صبح زود روز جمعه ۱۴ فروردین از شمال حرکت و ساعت ۱ بعد از ظهر به مقصد رسیدیم . جاده خیلی خیلی شلوغ بود ولی خدا رو شکر ترافیک روانی داشت .

امیدوارم همگی سال پر خیر و برکتی رو شروع کرده باشید . تعطیلات که واسه ما به سرعت برق و باد گذشت و تا چشم رو هم گذاشتیم تموم شد . به نظر من هر چه تعطیلات بیشتر باشه زودتر تموم میشه . موقع برگشتن هم اصلا دوست نداشتیم که برگردیم بس که بهمون خوش گذشته بود . به خاطر کلاس زبان تینا که سراسر تابستون ادامه داره و تعطیلی بین ترمشون هم کمه ، دیگه اینجوری نمیتونیم بریم شمال . واسه همین اصلا دوست نداشتم تعطیلات تموم بشه . کلی از قبل برنامه گذاشته بودیم که اصلا نرسیدم به اونجاها بریم .

کلی کار دارم که نمیدونم چه جوری و از کجا شروع کنم . کامپیوتر ویروسی شده و گاهی میتونم تایپ کنم و گاهی نمیشه . باید بشینم ویندوز عوض کنم ولی نمیدونم چرا حسش نیست . لینکهای کنار صفحه به هم خورده و باید لینکها رو یکی یکی پیدا کنم و دوباره تو بلاگفا لینک کنم و بعدش کد بلاگرولینگ رو از تو قالب حذفش کنم . کلی به وبلاگم سر زدن و کامنت گذاشتن ولی هنوز نتونستم به همشون سر بزنم و از خجالتشون در بیام . باید بشینم از درسهای تینا سئوال در بیارم که موقع امتحان یه دفعه بهم فشار نیاد . باید واسه مونیتور کاور بدوزم که هی تنبلی میکنم و هزار و یک کار دیگه .......

اینقده خوابم میاد که نگو . مرده شور این ساعت رو ببرن که تمام برنامه ی زندگیمون به هم خورده ، نه با این ساعت جدید خوابمون میبره ، نه با این ساعت میتونیم بیدار بشیم . شب ها دیر میخوابیم ، اونوقت صبح باید به زور بیدار بشیم . تا ظهر همش سر گیجه دارم از بی خوابی . اینقده هم تنبل شدم که نگو . دیروز از ساعت ۵/۲ تا ۶ خوابیدم ، وقتی بیدار شدم انگار از اون دنیا برگشتم . اونوقت تا نصف شب که چه عرض کنم دیگه صبح شده بود ، بیدار بودم . ساعت ۵/۶ صبح هم به زور بیدار شدم و بچه ها رو راهی کردم .اگه از این به بعد بعد از ظهرها بخوابم ، هرگز خودم رو نمیبخشم .

بفرمائید ماهی سفید .............

این عکسها رو وقتی تو شهرمون با بچه ها چرخ میزدیم گرفتم . عکس بالایی میدون شهرداریه که میدون اصلی شهره و یه میدون تاریخیه . عکس  بعدی  نزدیک ماهی فروشانه که کنار خیابون مرغ و خروس و بچه اردک و بوقلمون و .... واسه فروش گذاشته بودن . سینا هم هی میرفت جلو نگاشون کنه و هی میترسید که نکنه بخورنش . بعدش دیدیم ماهی فروشان خیلی شلوغه ، یه سر رفتیم تو بازاراش و یه چرخی زدیم و ماهی ها رو که تازه از دریا گرفته بودن و بیشتریاشون زنده بودن و بالا و پایین میپریدن رو نگاه کردیم و موقع برگشتن سبزی های این آقای سبزی فروش چشمم رو گرفت و یه عکس هم ازش انداختم ، عاشق این تربچه نقلی ها هستم ، نه تربچه های اینجا که هر یکی اندازه ی تخم مرغه . البته روز یکشنبه که روز بازار هستش و بیشتر چیزا محلیه ، خیلی دلم میخواست که صبح زود برم و عکس بگیرم ولی هر دو یکشنبه ای که اونجا بودم خواب موندم و نشد که برم  ، ایشالله دفعه ی بعد .  

ThumbSnap.com Free Image hosting

 موقع برگشت از ماهی فروشان ، تو میدون شهرداری نمایشگاهی از صنایع دستی و مسابقه ی سبزه آرایی بود که رفتیم و بازدید کردیم . سبزه های خیلی خیلی خوشگلی گذاشته بودن ولی اکثر عکس هایی که ازشون انداختم ، چون روبروی نور بودم تاریک افتاده . یه آقایی هم اونجا نون خلفه ( نان محلی ) می پخت که صف واستادیم و نوبتمون که شد چند تا خریدیم و برگشتیم خونه .

 

ThumbSnap.com Free Image hosting

ThumbSnap.com Free Image hosting

یه عالمه تو این مدت عکس انداختم مخصوصا عکسهای سیزده بدر که سری به سری تو پست های بعدی میذارمشون . ولی نمیدونم چرا اکثر سایت ها عکس ها رو آپلود نمیکنن .   

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀