تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

نوروز 1388
خدای من یکسال دیگر هم گذشت

                     هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من یکسال گذشت و چهار فصل

                     هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی

آرامش که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم

                                خدای من سالها گذشت ...ده...بیست...سی

هر چه کردم دیدی ، هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

                                       خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید

و تو مرا می خوانی که بخوانمت

                                          این منم با حسرت سالهای رفته

                                                                                    یا مدبر اللیل والنهار

این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو

                                                         یا محول الحول والاحوال

خدای من بندگی ام را بپذیر ،

                                         التماس مرا بشنو ، حول حالنا ، حول حالنا ، حول حالنا

خدای من آرزوهایم چه شد ؟

                                           الی احسن الحال .

یاد من باشد فردا .......            دو رکعت راز بگویم با او

 

ما فردا صبح خیلی زود راهی شمال میشیم ، از ته قلبم برای تک تکتون آرزوی سلامتی دارم ، امیدوارم سالی سرشار از نعمت و برکت و موفقیت داشته باشید .

پیشاپیش

سال نو مبارک

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀

یه عالمه درد و دل
آخیشششششششششششششش بالاخره خونه تکونی هم تموم شد  البته به جز انباری که گذاشتمش آخر هفته که همسر  عزیز تر از جانم هم خونه باشه . همه جا تقریبا تمیز شده . آثاری که سینا خان رو در و دیوار به جا گذاشته بود ، هنوز محو نشده ، با اینکه سه دور روش رنگ خورده ولی هنوز هم مشخصه .

به طرز فجیعی تو این مدت که خونه تکونی میکردم ، سینا شیطونی کرده تا جایی که دیگه دلم می خواست از دستش فرار کنم . آخه پنج شنبه و شنبه هم هر کاری کردم که بیدار بشه و با باباش بره مهد نشد که نشد . خودم هم اگه میبردم و میاوردمش کلی از وقتم گرفته میشد ، این بود که  سینا خان تمام وقت در خدمت اعصاب من بود  .

شنبه به قالیشویی زنگ زدم که بیان فرشها رو ببرن ، سینا چی کرد ؟ هی دم به دم سئوال میکرد ، چرا میخوان فرشامون رو ببرن ؟ اونوقت خودمون چیکار کنیم ؟ کجا میبرن ؟ دوباره میارن ؟ میخوان بشورن ؟ چه جوری میشورن ؟ خودمون بریم بشوریم ؟  و .........

اونا هم هی ریز ریز میخندیدن . دو سه تا قالیچه داشتیم که من و مادر شوهرم بردیم تو حیاط که بشوریم ، دیگه به غلط کردن افتادم ، بس که سینا اومد تو آب و کف و هی بدو اینور و هی بدو اونور . هی میگم بابا جان نیا تو آب سرما میخوری ، زهی خیال باطل ، کو گوش شنوا .... حالا پیشنهاد میده دوباره بریم تو حیاط و فرش بشوریم . مگه دیوونه شدم .

البته هنوز فرش ها رو نیاوردن ، امروز میارن ، نمیدونم این دفعه تمیز میشورن یا نه . به هر حال حالا منتظرم . خدا کنه زودتر بیارن . بس که سینا رو این سرامیک ها بدو بدو کرده و هی از رو مبل ها پریده ، همش حواسم پرته که خدای نکرده دست و پاش آسیبی نبینه . آخه بچه هم مگه اینقدر شیطون میشه ؟؟؟  

امروز نزدیک ساعت ۸ صبح سینا رو بردمش مهد و برگشتم نون لواش خریدم و اومدم خونه . هوا واقعا عالی بود کیف میداد واسه پیاده روی ولی چون مادر شوهری اینجاست ، نتونستم تنهاش بذارم . از طرفی ممکنه از قالیشویی بیان که اونم احتمال میدم به بعد از ظهر بکشه . وای اگه امروزم خونه بمونم دیوونه میشم .

دیروز  داشتم خیاطی میکردم ، خیاطی که نه ملافه و دستمال سفره و از این جور چیزا میدوختم ، هی سینا رو این کلیدها فشار داد ، هی چرخ خیاطی رو روشن کرد و هی خاموشش کرد . جیغ زدم : سینااااااااااااااااااااااااااااا نکن !!!!! با کمال خونسردی میگه حالا چی شده مگه ؟ میگم بابا جان چرخ خیاطی خراب شد ، باز هم با کمال خونسردی میگه : خراب نشده که ببین ! بعدش میگه میخوای برات خرابش کنم ؟

وقت هایی که سینا از خواب بیدار میشه ، خیلی ناز و نوازشش میکنم . هی باید دم به دم بوسش کنم . ولی همچین که یکی دو ساعت بگذره دیگه کتکه باید راه بیفته . این فسقلی هم فهمیده چی کار کنه . هر وقت که بهش میگم دیگه دوستت ندارم ، دیگه مامانت نیستم ، فوری جواب میده که فردا که از خواب بیدار شدم دوستم داری ، فردا که بوسم میکنی !!!  

این نیم وجبی که من میبینم ، یک وجب و نیمیش هم تو زمینه .... دیشب داشتم از تینا درس میپرسیدم ، هی رفته و هی اومده و برگه های مهد رو آورده ، از من هم درس بپرس . بعد از تینا نوبت به سینا رسید ، وقتی ازش پرسیدم ، بعضی ها رو خیلی خوب و عالی جواب داد و بعضی ها رو اصلا بلد نبود . و جالب تر از همه با یه حالتی تو جوابم میگفت : من چه میدونم ؟ باباش که دیگه ضعف رفته بود ، میدونم کلی عشق میکنه وقتی میبینه چه پسر شروری داره  . 

اینقده دست هام و کتفم و گردنم و کمرم درد میکنه که حد نداره . عوضش لحظه شماری میکنم این چند روز هم بگذزه و صبح چهارشنبه  بیست و هشتم بشه و بریم شمال. کلی دلم واسه همه تنگ شده . امیدوارم سالی که در پیش داریم واسه همه ، سالی سرشار از موفقیت ها ، پیروزی ها ، خوشی ها ، سعادت و خوشبختی باشه .

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی ما

آن هم شب عید تقدیم تو باد

 پ.ن: چرا لینکهای کنار صفحه ام این شکلی شدن ؟  لطفا آدرس هاتون رو بذارین تا من تو بلاگفا ثبتشون کنم

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀

بهار و خواب آلودگی

 هنوز بهار از راه نرسیده ، مارو حسابی گرفته . نمیدونم چرا همش خوابمون میاد ، سینا رو هم که نمیتونم صبح ها بیدارش کنم تا با آقای پدر به مهد کودک بره  هیچ ، وقتی موبایلم زنگ میزنه فقط چشام باز میشه که خاموشش کنم ، لا اقل تا دیروز آقای همسر صدام میکرد : نمیخوای پاشی ، صبحونه نمیذاری ؟ سینا رو آماده نمیکنی ؟ ولی امروز همچین بی سر و صدا رفت که نفهمیدم کی رفت . احتمالا از وضعیت کنونی خیلی راضیه  آخه از خداشه که من سینا رو ببرم مهد . شاید هم دیگه از من نا امید شده .

وقتی-سینا-کوچک-بود

شما به چشم اعتقاد دارید ؟؟؟؟ ولی من اعتقاد دارم ، چون اساسی خودم رو چشم زدم . همش شب ، غذای فردام رو آماده میکردم و اگه غذایی ساده تر بود دیگه نهایت تا ساعت ۸ الی ۵/۸ صبح ، هم برنجم دم کشیده بود و هم خورشت رو پخته بودم . ولی نمیدونم چم شده ، دیر بیدار  میشم و فقط برنجم رو دم میذارم و بعدش هم باید برم بیرون ( آخه واجبه ؟ )

دیروز هم از همون روزها بود ، البته یه مقدار اندک فسنجون از روز قبل مونده  بود ، برنجمم هم دم کشیده بود  ولی یقینا فسنجان کم بود . تینا هم بعد از ظهری بود و بنابراین دو نفری ساعت ۹ صبح سینا خان رو تا دم مهد کودک همراهی کردیم و رفتیم خیام گردی . تا به خودمون بیایم نزدیک ظهر شده بود ، دیدم بهترین کار خریدن ساندویج برای این دو وروجکه ، البته خودم هم بی میل نبودم ولی اراده ام رو قوی کردم و یه چشم غره به ساندویج زدم و گفتم محاله که بخورمت ..... 

وقتی در کیفم رو باز کردم که پول ساندویج رو حساب کنم ، یه نگاه به تلفن همراهم انداختم و دیدم بلهههههههههههه جناب همسر خان چندین دفعه زنگ زده و من طبق معمول نشنیدم . فوری بهش زنگ زدم ببینم چیکار داشته ، اونم تا صدام رو شنید ، گفت : باز هم  نشنیدی ؟ ( آخه ماجرا داره ، تو ادامه میگم ) .... خلاصه گفت که من دارم میرم شهرستان و تا عصری برمیگردم . اینقده خوشحال شدم که ناهار نپختم . اومدیم خونه و جای همگی خالی تنهایی نشستم و فسنجونه  رو خوردم . ولی واسه شب جبران کردم و غذای مورد علاقه ی همسر جان رو پختم .

و اما موضوع موبایل : صدای گوشیم با اینکه تا آخرشه ولی باز به نسبت بقیه ی گوشی ها صداش کمه ، یه روزی که من بیرون بودم و آقای همسر هم یه کار واجب داشت ، ۱۷ دفعه   بهم زنگ زد و من بار آخر متوجه شدم ، جاتون خالی ...... از اون به بعد وقتی چند تا شماره ازش میفته ، فکر میکنم باز هم کار واجب براش پیش اومده ... چیکار کنم خوب نمیشنوم دیگه ....

امروز تنهایی رفتم پیاده روی ، تینا درس داشت و به خاطر همین خونه موند . من هم یه دوری زدم و بعدش رفتم یه بلوزی رو که قبلا دیده بودم ، واسه تینا بخرم . همون موقع یه آقای ۷۰ هشتاد ساله که گوشش هم سنگین بود در مغازه رو باز کرد و گفت ببخشید دامن زنونه هم دارید ؟ اولش خنده ام گرفت و تو دلم گفتم مگه دامن مردونه هم داریم ؟ ولی بعدش که دیدم با اون دست های لرزونش داره دامن ها رو پس و پیش میکنه ، با  خودم گفتم آخی چه پیرمرد مهربونی ، داشته واسه خانمش دامن انتخاب میکرده . اینقده این جور چیزا واسم عجیبه ، ولی در عین حال اینقده خوشم میاد که مرد اینقده سلیقه داشته باشه . آخرش یکی انتخاب کرد و به فروشنده گفت : این دامن به همه میخوره ؟ فروشنده هم گفت اگه سایزش بزرگ باشه ، کوچیک میشه واسش ، خودش باشه تنش کنه بهتره . و پیرمرد رفت که با همسرش برگرده ....

طبق عادت همیشگی ، هر روز میرم رو وزنه تا در جریان کم و زیاد وزنم باشم . سینا که خونه باشه ، حتما باید بعد از من بره رو وزنه ، دیروز هم همینطور ، بعد از من سینا رفت رو وزنه و منتظر موند که من چی میگم ، از اونجا که مدتهاست سینا ۱۴ کیلوئه و هیچ تغییری نمیکنه ، گفتم امروز یه چیز دیگه بگم که تکراری نباشه ، همچین که گفت مامان چند کیلو شدم ؟ گفتم ۲۰ کیلو ..... دیدم چشماش درشت شد و یه وجب دهنش باز موند و با یه حالتی که نمیتونم وصفش کنم ، گفت : یعنی مثل تو چاقالو شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بچه ی ور پریده ، حالا چرا خودت رو با من مقایسه میکنی ؟؟؟؟؟

سینا-،-خونه-ی-پدرجون-

به امید خدا مدرسه ها که تعطیل شد ، میریم شمال و بعد از سیزده بدر برمیگردیم . تصمیم دارم اونجا هم هر روز برم پیاده روی ، خدا کنه برنامه ام بهم نخوره . تصمیم دارم هر روز از خونه ی بابام پیاده برم تا دریا و برگردم ولی آیا میشه ؟؟؟؟؟ اون هم با اون همه مهمون بازی ؟؟؟؟؟

امروز روز دوستی بود ، تو مدرسه تینا قرار بود هر کسی غذاش رو ببره مدرسه و اونجا دور هم بخورن . به میل خودش ماکارانی پختم ، حتما خیلی بهشون تو مدرسه خوش میگذره .

از همه بدتر فردا ساعت ۳ هم تو مدرسه شون جلسه داریم . الان دیگه چه وقت جلسه است ، مردم خونه تکونی دارن و گرفتارن ؟؟؟؟؟

گفتم مردم نه من ، کی و از کجا باید شروع کنم نمیدونم . البته دیروز تمام ملافه ها رو شستم ، و امروز تمام ملافه ها رو دوختم .... بقیه هم هر چی پیش آمد خوش آمد ....

احتمالا از همین اتاق شروع کنم ، چون باید نقاشی بشه ، دیگه کامپیوتر تا مدتی تعطیل میشه ، چون باید جمع بشه . واسه همین یه عالمه نوشتم که اگه تا عید شاید هم بعد از عید ننوشتم عقده ای نشم .

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀

مادر بزرگ
بعد از ظهر ساعت ۵/۲ گرفتم خوابیدم ، قبلش سینا رو خوابونده بودم . یهو با صدای آیفون از خواب بیدار شدم . با خودم گفتم کیه این وقت ظهر اومده خونه مون ؟ به زور یه چشمی نگاهی به ساعت انداختم دیدم ساعت ۵/۵ و تینا از مدرسه برگشته . باورم نمیشد اینقدر خوابیدم . پس چرا هنوز خوابم میومد ؟

اذان مغرب رو که گفتن زودی رفتم نمازم رو بخونم که با بچه ها برم بیرون . بعد از نماز آماده شدم ولی گفتم یک دقیقه بیام نت ببینم چه خبره و بعدش برم بیرون . همچین که به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۸ شده . دیگه حوصله ام نیومد برم و خونه موندیم .

حالا بماند که تینا و سینا قربونشون برم تو این عصر پنج شنبه ای چقدر رو اعصاب من پیاده روی کردن و چقدر از این حنجره و فکم استفاده کردم .

حسابی به هم ریخته و داغون شدم . این جور وقت ها دلم میخواد تنها باشم اونم تو سکوت و آرامش . بعد از اذان مغرب یه دعایی پخش کردن که حال و هوای ماه رمضون رو برام داشت . اون هم ماه رمضون ۲۰ سی سال پیش . اون موقع ها که فارغ از همه چی یه دختر بچه ی ۵ شش ساله بودم .

چشام رو بستم ، یهو خودم رو کنار مادر بزرگ مرحومم دیدم . دستش رو گرفته بودم و به مسجد روبروی خونه مون میرفتیم . ماه رمضون ها همیشه مسجد از جمعیت  پر بود . اگه زود میرفتی جا پیدا میکردی و اگه دیر میرفتی باید تو حیاط مسجد که حصیر پهن میکردن وامیستادی و نماز میخوندی . چه حال و هوایی داشت . خیلی وقته که دیگه ندیدم مثل اون موقع ها مسجد پر بشه ......

یادش به خیر ...........

اون موقعی که مادربزرگ از رو ایوان چوبی خونه اش منو  روزی صد دفعه صدا میکرد که البته ۸۰ دفعه اش الکی بود و فقط میخواست من پیشش باشم . چقدر از خودم بدم میاد که گاهی وقت ها صداش رو میشنیدم و به روی خودم نمی آوردم.

یادش به خیر..........

اون موقع هایی که شب ها واسم قصه ی آجیل مشکل گشا رو تعریف میکرد و من هر دفعه انگار بار اولمه که میشنوم ، مشتاقانه گوش میکردم .........

یادش به خیر ..........

اون موقعی که روز اول عید به همه ی نو ه ها یه تخم مرغ  و یا یه صد تومنی عیدی میداد و به من یه هزار تومنی ....

یادش به خیر .....

وقت هایی که باهاش کلاس نهضت سواد آموزی میرفتم و مادر بزرگم دانش آموز زرنگ کلاس بود و همیشه نمره بیست می آورد . وقتی برمیگشتیم خونه اول باید تکالیفش رو انجام میداد .....

یادش به خیر .....

چقده عاشق شالی و شالیزار بود ، چقدر بهار رو دوست داشت ، شکوفه های آلوچه ، سرسبزی باغچه ها ، سر از تخم در اومدن جوجه های زرد و طلایی ، بچه اردک های کوچولو و ناز ، سبز کردن سبزه واسه عید ......

شالیزار-74982

اول راهنمایی که بودم سکته مغزی کردو نیمی از بدنش فلج شد ، چقدر گریه کردم و چقدر غصه خوردم وقتی بهم میگفت من دیگه واست مادربزرگ نمیشم و رفتنی شدم ، چقده گریه کردم تا عموم ناراحت شد و دعواش کرد که تو که خدا رو شکر بهتری چرا این بچه رو اینقده اذیت میکنی ......

یادش به خیر .....

چقدر ورزش میکرد تا بتونه تحرک داشته باشه . بتونه کاراش رو خودش انجام بده ، آشپزی کنه و..... موقع ورزش عدد ها رو می شمرد ، مثلا یه حرکتی رو باید ۵۰ بار انجام بده ، یکی در میون میشمرد که زودتر تموم بشه و من چه جوری مچش رو میگرفتم ......

یادش به خیر ....

وقتی کیک می پختم یا بستنی درست میکردم یا غذا می پختم و براش میبردم ، میگفت هیچ کی نمیتونه مثل تو با سلیقه باشه ، هیچ کی دسپخت تو رو نداره ، خوش به حال هر کسی که تو زنش بشی ، خوشبخت عالم میشه ..... و من چقدر به خودم می بالیدم .

یادش به خیر ........

اون موقعی که تو باغ خونه اش یه عالمه درخت آلوچه ( گوجه سبز و گوجه سرخ ) و انجیر و به ترش و گردو بود و هیچ کس جرات نداشت بهشون دست بزنه ولی من آزاد بودم و هر چی از درختش میچیدم ، میگفت نوش جونت ، کی بخوره از تو بهتر ....

شکوفه-ی-درخت-آلوچه

یادش به خیر .....

درخت های تبریزی باغ خونه ی مادربزرگ که موقع امتحانات میرفتم زیر سایه شون قدم میزدم و مثلا درس میخوندم ........

یادش به خیر ......

اون درخت انجیری که من و دختر عموم و پسر عموم و داداشم روش بازی میکردیم و همیشه من چون بزرگتر بودم به عنوان پادشاه باید روی درخت میشستم ......

مادربزرگم هم به زبون شمالی صدا میکرد .......... لاکو  نکی  دارِجی ( دختر از درخت نیفتی )

یادش به خیر .......

اون موقعی که تخم مرغ ها و تخم اردک ها رو از تو لونه اشون  جمع میکردم و میبردم بهش میدادم و اون هم میگفت برای خودت هم بردار و تا تازه است بپز و صبحونه بخور .....

وقت هایی که پوست خیار و کاهو رو براش خرد میکردم و به اصطلاح واسه جوجه اردک ها سالاد درست میکردم و وقتی میرفتیم تو حیاط ، تمام مرغ و جوجه ها و اردک ها و بچه اردک ها دورمون جمع میشدن......

یادش به خیر .....

وقت هایی که قصه های واقعی جن و از ما بهترون رو تعریف میکرد و من از ترس همش به پای آدم ها نگاه میکردم  که ببینم  پاهاشون برعکسیه یا نه ، نکنه طرف از ما بهترون باشه .....

یادش  به خیر .....

 چه دعاهایی که واسم میکرد . همش میگفت خیر ببینی الهی پیر بشی  . الهی که صد تا کنیز و کلفت داشته باشی . عاقبت به خیر بشی . الهی که پادشاهی کنی ...... و من میگفتم چرا باید پیر بشم ، جوون باشم بهتره ......

مادربزرگ جونم کجایی ببینی که پادشاهی که چه عرض کنم ........ خودت میبینی .....

یادش به خیر .....

وقتی فهمید دارم عروسی میکنم چقدر خوشحال شد ولی وقتی فهمید قراره برای همیشه بیام قزوین زندگی کنم ، چه حالی شد . مریض شد و دیگه هیچ کس امیدی به موندنش نداشت . همه از اینکه اگه اتفاقی بیفته و عروسی به هم بخوره ناراحت بودن و من هر لحظه برای بهبودیش دعا میکردم و نمیتونستم فکر کنم که اتفاقی براش بیفته .... اونقدر از یکی از چشاش اشک اومد که از دستش داد ولی حالش  یه هفته بعد از عروسیم خوب شد .....

یادش به خیر ......

تینا تنها نتیجه ای بود که دیدش ، کلی ذوق میکرد وقتی تینا رو میدید . ولی صد حیف که تقریبا یکی دو سال بعد از تولد تینا ، بعد از تعطیلات عید ، روز ۱۵ فروردین ، بعد از ظهر  تاسوعا به رحمت خدا رفت . تو خونه اش تنها بود ، بابام رفته بود براش دارو بگیره و هر کی به دنبال کاری ، و من هم طبق معمول خواب بودم .....

هنوز هم حسرت به دلم  که چرا اون  بعد از ظهری که می خواستم برم پیشش ، گفتم اول می خوابم و بعد میرم پیشش ..... کاش روز آخری تنهاش نمیذاشتم .....

خیلی دلم برات تنگ شده ، تقریبا ۸ ، ۹ ساله که بینمون نیستی ..... حیف که رفتی و برکت هم باهات رفت ، حیف دیگه از اون درخت ها و میوه هاش خبری نیست ، دیگه از اون سبزی باغ پشت خونه خبری نیست ، شب جمعه است ( در واقع الان اولین ساعت های صبح جمعه است )، خدا رحمتت کنه الهی .

سبزیجات-باغچه-خونه-ی-مادربزرگ

یادش به خیر ، چقدر دوستم داشتی و چقدر دوستت داشتم و دارم .

نصفه شبی چقدر سبک شدم اینا رو نوشتم ، کاش امشب خوابت رو ببینم

پ.ن: تینا و سینا چقدر ممنونم ازتون که لطف کردین و لا اقل ساعت ۱۲ نیمه شب خوابیدین تا من با آرامش به گذشته ام فکر کنم

 

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: جمعه دوم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀