بعد از ظهر ساعت ۵/۲ گرفتم خوابیدم ، قبلش سینا رو خوابونده بودم . یهو با صدای آیفون از خواب بیدار شدم . با خودم گفتم کیه این وقت ظهر اومده خونه مون ؟ به زور یه چشمی نگاهی به ساعت انداختم دیدم ساعت ۵/۵ و تینا از مدرسه برگشته . باورم نمیشد اینقدر خوابیدم . پس چرا هنوز خوابم میومد ؟
اذان مغرب رو که گفتن زودی رفتم نمازم رو بخونم که با بچه ها برم بیرون . بعد از نماز آماده شدم ولی گفتم یک دقیقه بیام نت ببینم چه خبره و بعدش برم بیرون . همچین که به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۸ شده . دیگه حوصله ام نیومد برم و خونه موندیم .
حالا بماند که تینا و سینا قربونشون برم تو این عصر پنج شنبه ای چقدر رو اعصاب من پیاده روی کردن و چقدر از این حنجره و فکم استفاده کردم .
حسابی به هم ریخته و داغون شدم . این جور وقت ها دلم میخواد تنها باشم اونم تو سکوت و آرامش . بعد از اذان مغرب یه دعایی پخش کردن که حال و هوای ماه رمضون رو برام داشت . اون هم ماه رمضون ۲۰ سی سال پیش . اون موقع ها که فارغ از همه چی یه دختر بچه ی ۵ شش ساله بودم .
چشام رو بستم ، یهو خودم رو کنار مادر بزرگ مرحومم دیدم . دستش رو گرفته بودم و به مسجد روبروی خونه مون میرفتیم . ماه رمضون ها همیشه مسجد از جمعیت پر بود . اگه زود میرفتی جا پیدا میکردی و اگه دیر میرفتی باید تو حیاط مسجد که حصیر پهن میکردن وامیستادی و نماز میخوندی . چه حال و هوایی داشت . خیلی وقته که دیگه ندیدم مثل اون موقع ها مسجد پر بشه ......
یادش به خیر ...........
اون موقعی که مادربزرگ از رو ایوان چوبی خونه اش منو روزی صد دفعه صدا میکرد که البته ۸۰ دفعه اش الکی بود و فقط میخواست من پیشش باشم . چقدر از خودم بدم میاد که گاهی وقت ها صداش رو میشنیدم و به روی خودم نمی آوردم.
یادش به خیر..........
اون موقع هایی که شب ها واسم قصه ی آجیل مشکل گشا رو تعریف میکرد و من هر دفعه انگار بار اولمه که میشنوم ، مشتاقانه گوش میکردم .........
یادش به خیر ..........
اون موقعی که روز اول عید به همه ی نو ه ها یه تخم مرغ و یا یه صد تومنی عیدی میداد و به من یه هزار تومنی ....
یادش به خیر .....
وقت هایی که باهاش کلاس نهضت سواد آموزی میرفتم و مادر بزرگم دانش آموز زرنگ کلاس بود و همیشه نمره بیست می آورد . وقتی برمیگشتیم خونه اول باید تکالیفش رو انجام میداد .....
یادش به خیر .....
چقده عاشق شالی و شالیزار بود ، چقدر بهار رو دوست داشت ، شکوفه های آلوچه ، سرسبزی باغچه ها ، سر از تخم در اومدن جوجه های زرد و طلایی ، بچه اردک های کوچولو و ناز ، سبز کردن سبزه واسه عید ......

اول راهنمایی که بودم سکته مغزی کردو نیمی از بدنش فلج شد ، چقدر گریه کردم و چقدر غصه خوردم وقتی بهم میگفت من دیگه واست مادربزرگ نمیشم و رفتنی شدم ، چقده گریه کردم تا عموم ناراحت شد و دعواش کرد که تو که خدا رو شکر بهتری چرا این بچه رو اینقده اذیت میکنی ......
یادش به خیر .....
چقدر ورزش میکرد تا بتونه تحرک داشته باشه . بتونه کاراش رو خودش انجام بده ، آشپزی کنه و..... موقع ورزش عدد ها رو می شمرد ، مثلا یه حرکتی رو باید ۵۰ بار انجام بده ، یکی در میون میشمرد که زودتر تموم بشه و من چه جوری مچش رو میگرفتم ......
یادش به خیر ....
وقتی کیک می پختم یا بستنی درست میکردم یا غذا می پختم و براش میبردم ، میگفت هیچ کی نمیتونه مثل تو با سلیقه باشه ، هیچ کی دسپخت تو رو نداره ، خوش به حال هر کسی که تو زنش بشی ، خوشبخت عالم میشه ..... و من چقدر به خودم می بالیدم .
یادش به خیر ........
اون موقعی که تو باغ خونه اش یه عالمه درخت آلوچه ( گوجه سبز و گوجه سرخ ) و انجیر و به ترش و گردو بود و هیچ کس جرات نداشت بهشون دست بزنه ولی من آزاد بودم و هر چی از درختش میچیدم ، میگفت نوش جونت ، کی بخوره از تو بهتر ....

یادش به خیر .....
درخت های تبریزی باغ خونه ی مادربزرگ که موقع امتحانات میرفتم زیر سایه شون قدم میزدم و مثلا درس میخوندم ........
یادش به خیر ......
اون درخت انجیری که من و دختر عموم و پسر عموم و داداشم روش بازی میکردیم و همیشه من چون بزرگتر بودم به عنوان پادشاه باید روی درخت میشستم ......
مادربزرگم هم به زبون شمالی صدا میکرد .......... لاکو نکی دارِجی ( دختر از درخت نیفتی )
یادش به خیر .......
اون موقعی که تخم مرغ ها و تخم اردک ها رو از تو لونه اشون جمع میکردم و میبردم بهش میدادم و اون هم میگفت برای خودت هم بردار و تا تازه است بپز و صبحونه بخور .....
وقت هایی که پوست خیار و کاهو رو براش خرد میکردم و به اصطلاح واسه جوجه اردک ها سالاد درست میکردم و وقتی میرفتیم تو حیاط ، تمام مرغ و جوجه ها و اردک ها و بچه اردک ها دورمون جمع میشدن......
یادش به خیر .....
وقت هایی که قصه های واقعی جن و از ما بهترون رو تعریف میکرد و من از ترس همش به پای آدم ها نگاه میکردم که ببینم پاهاشون برعکسیه یا نه ، نکنه طرف از ما بهترون باشه .....
یادش به خیر .....
چه دعاهایی که واسم میکرد . همش میگفت خیر ببینی الهی پیر بشی . الهی که صد تا کنیز و کلفت داشته باشی . عاقبت به خیر بشی . الهی که پادشاهی کنی ...... و من میگفتم چرا باید پیر بشم ، جوون باشم بهتره ......
مادربزرگ جونم کجایی ببینی که پادشاهی که چه عرض کنم ........ خودت میبینی .....
یادش به خیر .....
وقتی فهمید دارم عروسی میکنم چقدر خوشحال شد ولی وقتی فهمید قراره برای همیشه بیام قزوین زندگی کنم ، چه حالی شد . مریض شد و دیگه هیچ کس امیدی به موندنش نداشت . همه از اینکه اگه اتفاقی بیفته و عروسی به هم بخوره ناراحت بودن و من هر لحظه برای بهبودیش دعا میکردم و نمیتونستم فکر کنم که اتفاقی براش بیفته .... اونقدر از یکی از چشاش اشک اومد که از دستش داد ولی حالش یه هفته بعد از عروسیم خوب شد .....
یادش به خیر ......
تینا تنها نتیجه ای بود که دیدش ، کلی ذوق میکرد وقتی تینا رو میدید . ولی صد حیف که تقریبا یکی دو سال بعد از تولد تینا ، بعد از تعطیلات عید ، روز ۱۵ فروردین ، بعد از ظهر تاسوعا به رحمت خدا رفت . تو خونه اش تنها بود ، بابام رفته بود براش دارو بگیره و هر کی به دنبال کاری ، و من هم طبق معمول خواب بودم .....
هنوز هم حسرت به دلم که چرا اون بعد از ظهری که می خواستم برم پیشش ، گفتم اول می خوابم و بعد میرم پیشش ..... کاش روز آخری تنهاش نمیذاشتم .....
خیلی دلم برات تنگ شده ، تقریبا ۸ ، ۹ ساله که بینمون نیستی ..... حیف که رفتی و برکت هم باهات رفت ، حیف دیگه از اون درخت ها و میوه هاش خبری نیست ، دیگه از اون سبزی باغ پشت خونه خبری نیست ، شب جمعه است ( در واقع الان اولین ساعت های صبح جمعه است )، خدا رحمتت کنه الهی .

یادش به خیر ، چقدر دوستم داشتی و چقدر دوستت داشتم و دارم .
نصفه شبی چقدر سبک شدم اینا رو نوشتم ، کاش امشب خوابت رو ببینم 
پ.ن: تینا و سینا چقدر ممنونم ازتون که لطف کردین و لا اقل ساعت ۱۲ نیمه شب خوابیدین تا من با آرامش به گذشته ام فکر کنم 
|