
آخییییییییییییییییش امتحانام تموم شد !!! منظورم امتحانات تینا بود . خسته شدم از بس درس پرسیدم و سئوال درآوردم . حالا وقتشه برم بیرون و یه هوایی بخورم . تینا و سینا که مدرسه و مهد هستن . برنجمم گذاشتم دم بکشه و یکساعت دیگه هم راه میفتم میرم بیرون و ظهری با سینا برمیگردم .
اینجا هم سرزمین عجایبه یا به قول سینا سرزمین عجالب یا سرزمین اونا
چقدر این سکوت و آرامش رو دوست دارم . کاش تینا هم همیشه صبحها میرفت مدرسه و لااقل نصف روز انرژی میگرفتم . چون وقتی دوتاییشون خونه هستن یا حتی یکیشون تمام انرژیم تحلیل میره و افسرده میشم .
البته خیلی همدیگه رو دوست دارن ها ولی گاهی اوقات اصلا با هم نمیسازن . و باعث این جنگ و دعوا یا تینا میشه که حوصله نداشته باشه و سینا هم هی سربه سرش بذاره و یا سینا خان باعث و بانی میشه که به بوفه و وسایل تینا خانم دست بزنه . البته فکر میکنم در هر دو صورت سینا باعث و بانی میشه بعدش دیگه حال و روز من دیدن داره ....
جیگر طلای من چه کیفی داره میکنه ، اینجا به قول سینا سرزمین سحر آمیز یا سرزمین خودمونه ، شب تولد ده سالگی تینا

این عکسها رو تقریبا دو سه ماه پیش گرفتم . فقط ببرشون پارک دیگه کارت ندارن . ولی نمیدونم چرا اصلا حس و حال پارک رفتن رو ندارم . فکر میکنم خیلی زود پیر شدم . همسایه طبقه بالامون یه پسر ۲ سه ساله داره ، ماشالله هزار ماشالله ، اینقده واسه این بچه وقت میذاره که نگو . تو سرما و تو گرما بچه رو میبره پارک ، میبره خیابون ، باهاش بازی میکنه و.... بهش میگم خوش به حالت چه حال و حوصله ای داری . میگه : بچه ها چه گناهی کردن ، باید براشون وقت گذاشت دیگه . چرا من نمیتونم اینطوری باشم ؟؟؟؟؟؟
حالا که دارم به عکساشون نگاه میکنم کلی دلم براشون تنگ شده ، ولی اذیت کردنها با به دنبال رفتن سینا شروع میشه . از تو همون مهد اولین چیزی که میپرسه اینه که مامان ناهار چی داریم ؟ وای به حال من اگه غذایی که پختم باب میلش نباشه ، چنان آبروریزی میکنه که بیا و ببین . بعدش هم خریداش شروع میشه ، مامان من اینو می خوام ، من اونو میخوام . اگه بخرم که خیلی مامان خوبی هستم ولی اگه نخرم ...... (مامان دیگه دوشِت ندارم ، خیلی بدی )
سینا هنوز خیلی از کلمات رو اشتباهی تلفظ میکنه ، اینقده من خوشم میاد و بوس بوسیش میکنم که نگو . مثلا به (گریه میگه دِریه ) به مامان مهوش میگه ( مامان وهوش ) به نشستم میگه ( شِشستم ) یا مثلا وقتی میخواد بگه مامان چرا گولم میزنی ، میگه (مامان چرا لوسم کردی ؟ ) دیروز زانوی شلوارش پاره شده ، اومده میگه ببین خشتکم پاره شد حالا چیکار کنیم ؟ به پیتزا هم میگه ( پیتژا ) اینقده هم به قول خودش پیتژا دوشت داره که نگو .
در ضمن دیگه یاد گرفته که به تنهایی بره دستشویی ولی باز هم بهم میگه سرپام نگه دار ، من میترسم تنها برم دستشویی . نمیدونم باهاش چیکار کنم . تازگیها خیلی از ترس حرف میزنه . حتی دیشب تو خواب دیدم خیلی تند تند نفس میکشه فکر میکنم داشت خواب میدید ، بعدش هی منو صدا کرد و سفت بغلم کرد و مدام میگفت همه مون بیدار شیم من میترسم ، نمیخوام بخوابم . دیگه با این یه قلم چیکار کنم ؟ چرا باید بترسه ؟ از چی میترسه ؟ اینا مشغولیاتیه جدید ذهنمه که به تازگی اضافه شده .
پ.ن یکشنبه ۶ بهمن : دیروز عصری سینا بهم میگه من دیشب یه خواب بد دیدم . گفتم چی پسرم ؟ میگه : خواب دیدم آجی داشت رو آب راه میرفت ، من هم هی جیغ میزدم تیناااااااااااااا تینااااااااااااااااااا بعدش یهو دلم بالا اومد و از خواب پریدم 
این اولین باری بود که سینا خوابش رو برام تعریف کرد . امروز هم از خواب که بیدار شد ، پرید تو بغلم و اولش یه خورده مثل گربه ها خودش رو مالید بهم و بعدش گفت : به این تینا یه چیزی بگو دیگه !!!
گفتم چی شده مامانی ؟ میگه : باز هم دیشب تو خوابم جیغ زد !!!! 
اینقده این بچه حساسه که نگو . اگه باهاش خوب و مهربون باشم که هیچ ، ولی اگه سرش داد بکشم فوری میگه : باشه دیگه ، دیگه منو دوشت نداری ؟؟؟ این حساسیتش تو خواب هم باهاشه ؟؟؟ 
|