خاطرات تلخ و شیرین زندگی من



اینقدر با این زندگی سرگرم شدم که دیگه وقتی برای آپ کردن وبلاگام ندارم ... مدتی که نوشتنو بذاری کنار ، اونم دیگه نمیاد و مجبور میشی این صفحه رو هر بار باز کنی و دوباره ببندیش ...
مثل همیشه تولد سینا وسط امتحانات خرداد ماهه و من به خاطر تینا نمیتونم براش جشن تولد بگیرم و هر سال با پختن یه کیک سر و ته قضیه رو هم میارم ولی امسال روز تولدش ( 6 خرداد ) از صبح تا ساعت 7 بعد از ظهر خونه نبودم و همون کیک رو هم نتونستم براش بپزم و با این که همون روز عمه ها و زنعموش و مادر شوهرم لطف کردن و تشریف آوردن ولی بدون کیک هیچ لطفی براش نداشت ...
تا اینکه برنامه هامو ردیف کردم که دیشب براش جبران کنم .... چند تا دسر درست کردم و کیک پختم و یه شام مختصر .... تزیینات تولد رو هم تینا انجام داد .
مهمونا هم خودمونی و شامل خونواد ه ی شوهر بودن و به طور خیلی اتفاقی بهترین دوست سینا رو هم دعوت کردیم و به این ترتیب بود که سینا از دیدن دوستش حسابی سورپرایز شد و کلی بهش خوش گذشت ...
ساعت 11 و نیم شب ، بابای دوستش تماس گرفت که بیاد دنبال پسرش .... پسرش میگفت نه بابا حالا زوده ، یکی دو ساعت دیگه بیا ....
یه عالمه از ذوق و شوق و شادیشون ، لذت بردم ..خدایا شکرت ...
تا ساعت 12 و نیم با هم ، با کلی انرژی ، بازی کردن و شادی کردن و بپر بپر ....
آخر شب ، قبل از خواب بهم گفت ، مامان ، وقتی آرمان رو دیدم از خوشحالی دنیا دور سرم چرخید ...
شب به خیر که گفت ، بلافاصله خوابش برد ، از بس که خسته بود ...
از کادوی آرمان هم که یه تیشرت بود ، اینقدر خوشش اومد که از دیشب تا حالا از تنش در نیاورده ..
این عکسو ساعت 9 صبح امروز که داشتم میرفتم بیرون ، ازش گرفتم
تیشرتی هم که تنشه کادوی آرمان عزیزمه


فرستاده بودمش سلمونی که موهاشو برای تولدش فشن کنه  ، حالا هر کاری میکنم دلش نمیاد بره حموم ، میگه موهام خراب میشه ...
و اینم
سینا و دوست جون جونیش آرمان جون


ما هم براش فوتبال دستی خریدیم که حسابی از دیدنش لذت برد و من هم از شادیش ، سراپا ذوق بودم و شوق
بقیه هم که روز تولد اصلی ، هدایای نقدیشونو داده بودن ، دستشون درد نکنه ...

حالا یه جشن هم باید برای تینا بگیرم ...
خدا رو شکر ، سوم راهنمایی رو با معدل 20 به پایان رسوند و مدرسه ی نمونه دولتی هم قبول شد ...
خدا کنه تو هفته ی آینده بتونم یه روز براش درست و حسابی وقت بذارم ... میخواد 8 نفر از دوستاشو دعوت کنه ، البته اگه اضافه نشه ....
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 20:28 نويسنده مامان تینا و سینا |



خیلی دوست داشتم زودتر بیام و کمی بنویسم و عیدو تبریک بگم ولی نشد...
حالا
از صمیم قلبم از خدام میخوام که بهترین ها رو براتون رقم بزنه
عیدتون مبارک دوستان همیشگی من

+ تاريخ جمعه دوم فروردین 1392ساعت 21:9 نويسنده مامان تینا و سینا |
از بس تو 6 ، 7 ماه اخیر کم کار شدم که همه صداشون در اومده ...

خوب من از امروز صبح تا بعد از ظهر خونه هستم و اومدم یه دل سیر وبگردی کنم ولی از بس هی به ساعت نگاه کردم ، نصف زمانمو از دست دادم ... البته دیروز صبح هم خونه بودم که لطف کامی جون شامل حالم شد و به معنای کامل کلمه به گند کشیده شد ... اول فکر کردم مشکل از مخابراته که سرعت پایینه و صفحات به کندی باز میشن و بعدش هم اصلا باز نمیشن ... واسه همین زنگ زدم به پشتیبانی و مثل طلبکارا گفتم این چه وضعیه که اینترنت همش مشکل داره ... اونم برگشت گفت خانوم هیچ مشکلی نیست با این اوصاف شما کامپیوتر و مودم رو بیارید اینجا ما بررسی کنیم ...

بعدش که تلفنو قطع کردم اومدم کامی رو خاموش کردم و بعدش دیگه روشن نشد که نشد ... حالا بیا و درستش کن ... نیم ساعت بعد در کمال نگرانی و ناراحتی و با یاس و ناامیدی اومدم روشن کنم که خدا رو شکر روشن شد ... ولی بازم اینترنت مشکل داشت .... اومدم ویندوز عوض کنم که وسط کار ارور داد که ادامه اش امکان پذیر نیست ... اومدم خارج بشم که دیدم ای دل غافل دیگه صفحه بالا نمیاد ...عجب حکایتیه ها ...مثلا یه روز خواستیم در کمال آرامش بدون سر و صدای بچه ها خونه بمونیم و حالشو ببریم ..........

کامپیوترو از برق کشیدم و نیم ساعت بعد دوباره برگشتم و کارمو مجددا تکرار کردم که خدا رو شکر ویندوز عوض شد و فعلا داره برام کار میکنه ولی چشام آب نمیخوره و هر جوری شده این سیستم باید دور انداخته بشه ....

خوب جونم براتون بگه که دیگه زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره ، یعنی اصلا وقت نمیکنم که به نوشتن فکر کنم ... همش یا وقت ندارم یا خسته ام ... اکثر اوقات خونه نیستم ... چند ساعت صبح و چند ساعت بعد از ظهر ... وقتی هم که خونه هستم یه عالمه کار رو سرم ریخته ....یا دارم ریخت و پاش اهل و عیال رو مرتب میکنم یا ظرفهایی که تو سینک کوه شده رو میشورم یا به فکر سر هم کردن ناهار و شامم یا اینکه وجدانم درد میگیره و با خستگی بچه ها رو میبرم بیرون  یا اینقده خسته ام که میرم دراز میکشم و میگم بی خیال همه چی .......

بچه هامم که ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن و تینا که خانمی شده واسه خودش و سینا خان هم که دیگه مردی شده واسه خودش ولی دریغ از یه دقیقه سازگاری !!!!!!

دیروز که خونه بودم ، اگه این کامپیوتر نمیرفت رو اعصابم البته ......کلی واسه خودم آرامش داشتم ولی از ساعت 1 به بعد یکی میخواست بیاد و منو ببینه .....

ساعت 4 و نیم که پاشدم رفتم مغازه و 8 و نیم برگشتم خونه ، بازم قیافه ام دیدنی بود ... آخرش با جیغ و داد و فریاد من البته قبل از اومدن آقای همسر ، همه چی تموم شد و بعد از اومدن آقای همسر و صرف شام ، بنده از ناراحتی گرفتم خوابیدم و این دو خواهر و برادر مثل دو تا دوست نشستن پای تلوزیون !!!!

فقط میخوان حرص منو در بیارن ...

القصه .....

تابستون هم که تموم شد و  اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت ...یه ده روزی رو رفتیم شمال و یک ماه ماه رمضون هم که زندگیم تعطیل بود واسه همین چیزی یادم نمیاد ... مابقیشو هم در حال درست کردن دسر بودم ...

همین ... از این به بعد هم خدا به دادم برسه ... حالم از درس پرسیدن و دیکته گفتن به هم میخوره ... هر چقدر که برای درس و مشق تینا ذوق و شوق داشتم و وقت میذاشتم ، برای سینا برعکس ... البته فکر میکنم به ذوق و شوق خود بچه هم بستگی داشته باشه ... آرزو میکنم که امسال متفاوت باشه ، خدا کنه !!!!!

وای چرا اینقدر ساعت تند تند میره ، من هنوز هیچ کاری نکردم ، ظهر شد که !!!!

اینم یه عکس از اول مهر ماه 91


بالاخره طلسم شکسته شد و ۴ خط نوشتم ، وقت کنم بازم میام و مینویسم ، تازه نوشتنم اومده .. خوبه ها آدم همیشه خونه باشه ، یادش به خیر اون زمونا

اونوقت که همش وقتم زیاد بود و از بیکاری حوصله ام سر میرفت و دوست نداشتم خونه باشم ، همش تو خونه بودم .... الان که مثلا سر کار میرم و اکثرا وقت ندارم یه لحظه بیکار باشم ، همش دلم میخواد خونه باشم ، این چه تناسبیه ؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 11:36 نويسنده مامان تینا و سینا |

پسرک 7 ساله ی من تولدت مبارکککککککککککککککک باشه عزیز دلم

الهی که همیشه و همیشه و همیشه صحیح و سالم و سر زنده و سربلند و موفق باشی گل قشنگمممممممممم.

فدات بشم که عاشق کیکت شدی و میگی که قشنگترین کیک دنیا رو فقط و فقط مامانم بلده بپزه

 

عاشقتممممممممممممممممممممممممممم پسرکم

خدایا از بابت این هدیه ی نفیس و دوست داشتنی تا همیشه سپاسگذارم

 

+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391ساعت 14:53 نويسنده مامان تینا و سینا |