تبليغاتX
همه زندگی من , تینا و سینا


همه زندگی من , تینا و سینا


خاطرات تلخ و شیرین زندگی من

عزیز دلم ، تولدت مبارک

یازده سال پیش تو همچین روز قشنگی ، یه دختر خوشگل و ناز و مامانی با یه لب کوچولوی سرخ و اناری و موهای مشکی پر کلاغی  و چشمهایی درشت و کشیده ، به دنیا اومد که شد همه ی دنیای مامان و باباش . اسمش رو گذاشتیم تینا ، به معنای گل سرخ

حالا همون دختر کوچولوی خوشگل ، اینقده بزرگ شده که امروز وقتی کنار مامانش می ایسته ، هم قدشه و مطمئنا تا چند وقت دیگه قد بلند تر هم میشه .

خدایا از این که بهترین و نابترین فرشته ی الهی رو به ما هدیه دادی ، از تو سپاسگزاریم و همواره از تو می خواهیم کمکمان کنی تا راه درست زندگی را به او بیاموزیم

گل سرخ زیبای من تولدت مبارک

نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

5 روز تا تولد تینا


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

کارها و حرفهای شیرین سینا و یه نظر خواهی
امروز صبح یک دقیقه قبل از این که موبایل زنگ بزنه ، با سر و صدای همسری بیدار شدم . اونوقت همیشه به من میگه تو خیلی سرو صدات زیاده  چقدر امروز دلم میخواست تا ظهر بخوابم .

یه عادتی سینا داره که دیگه کشته منو ، هر شب وقتی برقها خاموش میشه و وقتی همه تو رختخوابشون جا به جا شدن ، میگه : مامان یه آب لخ بده  ( آب یخ ) اگه یادم بمونه که اکثرا یادم میره قبل از اینکه به اون مرحله برسیم ، لیوان آبش رو میارم بالا سرش در غیر اینصورت محاله که خودش یادش بره . تازه اگه گاهی قبل از اینکه بره تو رختخواب بهش بگم اگه آب میخوای بیا بهت بدم ، میگه صبر کن برم تو جام بعد واسم بیار

یکی هم بیدار شدنهای شبش ، دیشب ، نصفه شبی پا شده میگه : مامان .... مامان .... میگم چیه ؟ میگه بیدار شدی ؟ خوب من میخوام برم دستشویی ، حالا بخواب  آخه قبلا  بیدارم میکرد تا دم در دستشویی همراهیش کنم ، بهش گفتم شما دیگه بزرگ شدی خودت باید بری و نباید دیگه مامان رو بیدار کنی !!! حالا بچه ام بیدارم میکنه و بعدش خودش میره

رفته از دستشویی اومده ، دوباره .... مامان ..... مامان .... میگم دیگه چیه ؟ میگه حالا یه آب لخ هم بهم بده  زودی با چشم بسته بهش آب دادم و در حالی که داشت آب میخورد ، زودی هم رفتم تو رختخواب تا بیشتر خوابم نپره که بعدش مجبور بشم دو ساعت به زمین و زمان فکر کنم تا بخوابم . دوباره اومده میگه ... مامان .... میگم هااااااان ؟ میگه حالا بذار یه بوست هم بکنم  قربونت برم که احساساتت وقت و بی وقت فوران میکنه

سینا و صدرا ، شنبه ، پارک الغدیر

Picture-024-1.jpg picture by tilatina

روزهایی که تینا صبح میره مدرسه ، سینا رو ور میدارم و میرم بیرون . دیروز سینا ساعت ده بیدار شد و یه سره سی دی ورداشت که فوتبالیست ها رو ببینه . بهش گفتم اونا رو ولش کن پسرم ، برو دستشویی بیا صبحونه بخور ، میخوایم بریم بیرون . بی درنگ در جوابم گفت : چه خبره هر روز هر روز بریم بیرون ، من خسته شدم ، نمیگی من نمیتونم راه دور بیام !!!!  

کدوم راه دور ؟ انگار پیاده میبرم میارمش !!!  دیگه با کلی وعده و وعید ساعت ۱۱ از خونه دراومدیم و تا سر کوچه مدرسه ی تینا برسیم ، تعطیل شده بودن . سینا هم گفت من با تینا میرم خونه . گفتم چه بهتر . خودم رو به سرویسش رسوندم و منتظر تینا موندم و بعدش سینا رو با تینا فرستادم خونه و رفتم که به کارام برسم

پریشب شام املت پخته بودم ، دیشب هم نه اینکه دیر وقت اومدیم خونه ، گفتم از همه راحت تر املته . زودی گوجه ها رو خرد کردم و ریختم تو تابه که سینا خان سر رسید . میگه ببینم شام چی داریم ؟ وقتی فهمیده برگشته به من میگه : چه خبره هر شب هرشب گوجه تخم مرغ میپزی ؟ تو اصلا بلد نیستی یه شام خوشمزه بپزی ؟؟؟  میگم مثلا چی ؟ میگه چه میدونم !!! مثلا ساندویجی ! پیتزایی ! لازانیایی ! اسنکی ! یه چیزی که توش پنیر پیتزا هم داشته باشه !!!!  قوربون شیکمت برم من  خوبه نمیدونستی مثلا چی وگرنه چی سفارش میدادی ؟؟؟

Picture-032-1.jpg picture by tilatina

اون روزی که رفتیم خیابون دانشگاه تا تینا رو واسه کلاسهای تیز هوشان ثبت نام کنم ، بعدش به اتفاق  دو سه تا از بچه ها و ماماناشون و البته به اصرار بچه ها رفتیم پارک الغدیر . بماند که بچه ها کلی ذوق کردن و باهمدیگه بازی کردن و شیطنت کردن و من همچنان داشتم یخ میکردم و از سرما دندونام به هم میخورد . با اون حال یه چند تایی هم عکس گرفتیم و اومدیم خونه  . امروز اومدم عکسها رو بریزم تو کامپیوتر که دیدم عکس پسرها همه شون خوب شدن و عکس دخترها همه شون تار شده  کلی حالم گرفته شد . تازه دیروز اومدم دوربین رو روشنش کنم ، دیدم ال سیدیش چیزی نشون نمیده ، گفتم حتما شارژش تموم شده گرچه هیچ وقت اینجوری نشده بود . شارژش کردم و امروز دوباره همونجوری شد  این دوربینه مثل نفس کشیدن میمونه واسه من ، خدا کنه طوریش نشه ، چون الان اصلا شرایطش رو ندارم ۳۰۰ چهارصدتومن هزینه کنم

حالا امروز بعد از مدرسه تینا با همون دوستاش و البته با همراهی خاله ی یکی از بچه ها که البته مجرده اول میرن ساندویجی ناهار میخورن و بعدش میرن سینما تا فیلم آقای هفت رنگ رو ببینن و بعدش باید برم دنبالش خدا کنه روز خوبی باشه براشون و حسابی بهشون خوش بگذره . گرچه تا حالا به کسی نسپردمش و همش نگرانم  

همچنین بعضی از دوستان از خیلی وقت پیش ، طرز تهیه ی پنیر برشته و از پست قبل طرز پختن بلال تو ماکروویو رو پرسیده بودن که البته بهشون توضیح دادم ولی سعی میکنم توضیح کاملشون رو با عکس امروز تو وبلاگ آشپزیم بذارم ( حالا خوبه بدقولی نکنم ). همچین میگم وبلاگ آشپزیم ، یکی ندونه فکر میکنه چقدر حرفه ایم من

 


ادامه مطلب
نویسنده: مامان تینا و سینا ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀